عشق تنها دردی است که تنهایی را فریاد می زند

نويسنده :مهندس سجاد مولایی
تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 18:35
 برای انجام کاری مجبور بودم 2ماه تو باغ پدریمون تو شهریار باشم و فقط هر 2هفته یک روز میتونستم برم بیرون،این باغی که بهتون میگم چند نسل که معروف به سنگین بودن و اینو تمام غریبه هایی که مخفیانه اومدن اونجا میگن ولی ما خودمون حس میکنیم که همیشه اینطوری نیست وفقط بعضی شبها هست که واقعا خودمونم اینو میفهمیم و سگهای تو باغم تو اون شبها تا صبح صداشون در نمیاد و یه گوشه خودشونو جمع میکنن.تو همین شبهایی که تو باغ بودم خیلی دلم میگرفت بعد منتظر میشدم وقتی پدرم میخوابید میرفتم بیرون یکمی جلوتر از خونه باغ آتش روشن میکردم و تا نزدیکای صبح کنارش میشستم،شبای اول متوجه شدم تنها نیستم و کنارم کسی هست ولی چون از بچگی به پدرمون چیزی میگفتیم میگفت چیزی نیست فکر کردی منم گفتم لابد خودم دارم خودمو میترسونم،شبهای بعدی که آتیش روشن میکردم تو فاصله 50متری خودم کنار دیوار گاوداری متوجه عبور یه نفر شدم ولی وقتی دقت کردم فهمیدم یک نفر نیست بلکه تقریبا 20نفر از اونجا میرفتن و میومدن که من همونجا فرار کردم تو خونه و تا صبح بیرون نیومدم و چند شب هم آتش روشن نکردم ولی یه شب دیگه که تقریبا ترسم کمتر شده بود کنار آتش متوجه چیزی شدم و تا سرم و برگردوندم یک چیز سیاه به بزرگی یک آدم معمولی یه فاصله به طول 6یا7مترو پرید و رفت لای درختا و من تا یک ربع نتونستم از ترسم تکون بخورم و صبح که شد به خونه تلفن کردم و به مادرم گفتم چه اتفاقایی میوفته چون پدرم فقط سعی میکرد به ما بقبولونه که چیزی واسه ترسیدن تو باغش وجود نداره ولی خودش به تمام پرده هایی که از پنجره های خونه باغ آویزونن سنجاق قفلی زده و یک میخ بزرگ اندازه 30سانت به دیوار انباری فرو کرده واین کاراشو منو داداشم کشف کردیم،حتی به نظر برادر بزرگترم تو باغ طلسم هم انجام میده چون بعضی وسایل و تنه درختها و چیزای دیگرو مثل کوزه آب شکسته رو با دقت به شکل خاصی زیر یه قسمت دیوار میچینه و همیشه وقتی میخواد از باغ بره بیرون اینکارو انجام میده و از باغ میاد بیرون اما مادرم چون اون خودش این باغ و میشناخت و خاطره های عجیب و ترسناکی واسمون تعریف میکرد بهم گفت اگر چیزی دیدی خودتو بزن به اون راه و به روی خودت نیار و هیچ وقت دقت نکن که بفهمی چی از دور و برت میگذره!!من چون بعضی شبها مجبور بودم برای دستشویی بیام بیرون به خدا قسم حتی صدای پاشونم میشنیدم ولی از ترس پشت سرمو نگاه نمیکردم و چند بار هم به سمتم کلوخ پرتاب کردن ولی من دیگه وقتی شب میخوام تو اون باغ راه برم حتی چراغ قوه هم روشن نمیکنم که نتونم چیزی ببینم که اذیتم کنه،حالا به نظر شما اینکه آدم هرچی میبینه به روی خودش نیاره بهترین راهه!؟چون بعضی وقتا حس میکنم عمدا میخوان خودشونو نشون بدن و اگر نگاهشون نکنی صدا در میارن و اگه بازم توجه نکنی کلوخ بهت پرت میکنن از هر طرف!
رنگارنگ
موضوع: ,
نويسنده :مهندس سجاد مولایی
تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 18:33

يکي ديگر از مکان هايي که ادعا مي شود ارواح و اشباح زيادي در آنجا رفت و آمد دارند، کاخ همپتون در انگلستان است. ادعا مي شود مدارک زيادي مبني بر ديده شدن ارواح در اين مکان و همچنين شنيده شدن صداي پاي شاه هنري هشتم تا به حال به دست آمده است که همين امر باعث مي شود تا هر روز صدها نفر بازديدکننده براي ديدن اين کاخ اسرارآميز به اين مکان بيايند. در حدود 500 سال قبل شاه هنري به همراه پنج همسرش در اين کاخ زندگي مي کردند. مشهورترين شبح قصر متعلق به همسر پنجم پادشاه، کاترين هاوارد است. او دختر 18 ساله اي بود که در سال 1514 به عنوان همسر جديد پادشاه، به قصر همپتون وارد شد اما فقط يک سال از ورود او به قصر گذشته بود که رفتار ناشايست او زبانزد خاص و عام شد. او دائم در امور کشوري دخالت کرده و با همدستي افراد طالب قدرت، نقشه قتل پادشاه را در سر داشت. همين امر باعث شد تا شاه دستور دستگيري او را صادر کند اما او از دست سربازان فرار کرده و خود را به شاه رساند تا از او طلب بخشش کند ولي شاه به او توجهي نکرد و سربازان در همان حالي که ناله و گريه مي کرد او را کشان کشان بردند و اعدام کردند. از آن زمان ادعا مي شود که هر سال درست در همان روز و در همان تالار، صداي زني مي آيد که با فرياد گريه مي کند. اين تالار امروزه به نام تالار ارواح شناخته مي شود. گفته مي شود روح او تا به حال بسيار ديده شده است اما به خاطر اينکه دائم به اين سو و آن سو مي دود، کسي نتوانسته است از او عکس بگيرد ولي کساني که او را با دقت ديده اند، مي گويند موهاي بلند و به هم ريخته اي دارد که صورتش را پوشانده است.
شبح ديگر، مربوط مي شود به ملکه جين سيمور که در سال 1537 پسري به دنيا آورد و تنها يک هفته بعد از تولد فرزندش از دنيا رفت. او در حالي که با لباسي سفيد و شمعداني در دست در کاخ پرسه مي زده، ديده شده است.
از اشباح ديگري که با ايجاد سر و صدا کاخ همپتون را که روزي يکي از زيباترين قصرهاي انگلستان بود، به مکاني رعب آور تبديل کرده اند مي توان به شبح اسقف اعظم لاوود اشاره کرد که در کتابخانه به دست افراد ناشناس سر از بدنش جدا شده بود.
روح او طوري ديده شده است که سرش روي زمين مي غلتد و دائم صداي فرياد او به گوش مي رسد. همچنين شبح سيبل پن، نديمه پسر هنري است که در سال 1562 از دنيا رفت و در حياط قصر به خاک سپرده شد اما هيچ کس از مکان قبر او اطلاع نداشت تا اينکه در سال 1829 هنگامي که کليساي قصر تخريب شد قبر او نيز نمايان شد. از آن تاريخ به بعد ادعا مي شود شبح سرگردان او هم در قصر ديده شده است. يکي از مدارک موجود که برخي محققان تلاش مي کنند بوسيله آن وجود اين اشباح را ثابت کنند، تصاوير ضبط شده توسط دوربين هاي مدار بسته قصر است. اين تصاوير، شبحي را نشان مي دهند که در حال باز و بسته کردن درهاي قصر است. اين تصاوير توسط بسياري از شبکه هاي تلويزيوني نيز نمايش داده شد. دکتر ريچارد ويسمن، روان شناس و عضو هيأت علمي دانشگاه هردفورد شاير در اين رابطه مي گويد:« ارواح واقعاً وجود دارند اما اين فيلم همچنان مورد بررسي قرار مي گيرد تا صحت يا ساختگي بودن آن اثبات شود.

موضوع: ,
نويسنده :مهندس سجاد مولایی
تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 18:32

 

         

 

خبری ترسناک و غیر قابل باور از روح یک زن 
زمانیکه یک گروه تخریب در حال خراب کردن یک مسافرخانه قدیمی بودند چیزی دیدند که غیر قابل باور و ترسناک نبود.

روح صاحب مسافرخانه آمده بود تا مانع تخریب خانه شود. این کارگران مدعی شدند ابتدا همه وسایل برقی ناخودآگاه از کار افتادند و لوسترهای مسافرخانه خاموش و روشن شدند و به همین دلیل خیلی از کارگران ترسیده بودند. اما زمانیکه با ترس به کار خود مشغول شدند متوجه شدند پشت یکی از پنجره ها کسی در حال تماشای آنهاست.

این تصویر به قدری واضح بود که یکی از کارگران توانست از آن عکس بگیرد. بعد از تحقیقات فراوان فهمیدند که این عکس شباهت عجیبی به آخرین مالک این مکان که یک بیوه به نام فرانسیس گریش بود شدند.
این زن سال گذشته و در 59 سالگی درگذشته است. پسر این زن هم تایید کرده که عکس روح پشت پنجره شباهت زیادی به مادر مرحومش دارد.

سرپرست این کارگران که از ترس دست از کار کشیده اند میگوید من اصلا به روح اعتقاد نداشتم اما با دیدن مسایلی که در این مسافرخانه اتفاق افتاد واقعا این مسئله را باور دارم.

اگرچه بخش اعظم این مسافرخانه تخریب شد اما فعلا کارگران دست از کار کشیده اند. تا ببینند چگونه میشود روح سرکش این زن را آرام کرد.

 

موضوع: ,
نويسنده :مهندس سجاد مولایی
تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 3:27

 

مکان های ترسناک ، ایران
مکان های ترسناک و راز آلودی در ایران وجود دارند که هر کدام افسانه ای را در بر میگیرد در ادامه با برخی از این مکان ها آشنا میشوید.
بازدید : 53,853 نفر

مکان های ترسناک و راز آلود ایران

ماجراجویی در مناطق ترسناک یکی از جذابیت های گردشگری است، برای همین هر از گاهی فهرستی از جاذبه های گردشگری عجیب و ترسناک بیرون می آید که راهنمایی می شود برای آن دسته از ماجراجویان کنجکاوی که می خواهند سفری سرشار از هیجان و دلهره را تجربه کنند.مکان های ترسناک

مکان های ترسناک
بیشتر مکان هایی که در ایران به اصطلاح ترسناک و یا مرموز معرفی شده اند، داستانی عجیب و گاه باورنکردنی دارند که کنجکاوی مسافران غریبه را برمی انگیزد تا حتما آن منطقه را ببینند و روح کنجکاو خود را در آن محیط عجیب به چالش بکشند، مثل ریگزار جن که عنوان وحشتناک ترین منطقه ی ایران را به دوش می کشد و هیچ برگشتی از آن متصور نشده و یا دره ای که روزها زیبایی شگفت انگیزی دارد و شب ها محل گذر ارواح است و افسانه های دیگری از این دست که برای خزینه ی حمام های قدیمی، خانه های کاه گلی، قنات های باریک و عمیق و جنگل های انبوه روایت می شود؛ اکنون در این گزارش به معرفی تعدادی از این مکان های رازآلود و خوفناک می پردازیم.

کویر وحشت 

کویر وحشت

«ریگ جن» یا «مثلث برمودای ایران» ، شگفت انگیز ترین، اسرار آمیز ترین و ترسناک ترین منطقه ایران است، با باتلاق های سهمگین که مرگ را برای هر موجودی زنده ای به ارمغان می آورد. اتفاقات بی پاسخ و توجیه نشده بسیاری در این منطقه روی داده است و نمکزار های این منطقه محل قتل و دفن موجوات زنده بسیاری بوده است.

کویر «ریگ جن» با وسعتی حدود 3800 کیلومترمربع، در جنوب غربی و غرب دشت کویر، جنوب سمنان، قرار گرفته است. هیچ گونه چشمه یا چاه آبی در این منطقه وجود ندارد. نبود منابع آب در گستره وسیع ریگ جن به همراه وجود موانع طبیعی از جمله باتلاق های نمک و تپه های ماسه ای مرتفع، عواملی است که این منطقه را در طول قرن ها از دسترسی انسان دور نگه داشته است. این منطقه، پوشش گیاهی و جانوری ندارد و تا کنون گزارشی درباره ی حیواناتی که احتمال دارد در اینجا زندگی کنند، ارائه نشده است. شن زارهای گسترده ی این منطقه و باتلاق های آن، هر انسانی را به وحشت می اندازد. اگر کسی بدون تجهیزات لازم به این منطقه سفر کند، گرفتار گل و لجن های بیابان می شود و به قولی، به کسانی می پیوندد که در این بیابان ناپدید شده اند.

گردشگری ایران
قدیمی ها معتقد بودند، این سرزمین نفرین شده و پایگاه شیطان ها و ارواح پلید است. مردمی که در اطراف این کویر زندگی می کنند بر همین باور هستند که اگر کسی پایش به «ریگ جن» برسد، ناپدید و از سوی ارواح و موجودات ماورایی به قلب «ریگ جن» فرستاده می شود! یکی از کاوشگران می گوید که حتی شترهای اهالی کویر هم وقتی به این منطقه می رسند، می ایستند و حرکت نمی کنند. هر چند طلسم مثلث برمودای ایران ده سال پیش شکست و علی پارسا ماجراجوی ایرانی پس از چند بار تلاش ناکام بالاخره توانست از این کویر وحشتناک بگذرد.

تماشا و کاوش در این منطقه می تواند مورد علاقه ی گردشگرانی باشد که هدف شان از سفر، چیزی به جز تفریح است.



دره ای که محل گذر ارواح است 

جزیره قشم
جزیره قشم فارغ از تمام زیبایی های شگفت انگیزش با روایت ها و حکایت های مردم بومی آن منطقه، قصه هایی دارد که جذابیت بسیاری از این جاذبه ها را دو چندان می کند؛ یکی از آنها "دره ستاره ها” است. این دره یکی از ژئوسایت های جزیره است که در پنج کیلومتری ساحل جنوبی قشم و بعد از روستای "برکه خلف” قرار دارد.

داستان های وهم انگیزی درباره این دره که شبیه عمارتی ویران شده با دالان های تو در تو و شکاف ها و حفره های بسیار است، روایت می شود؛ به طوری که محلی ها با تاریک شدن آسمان گذرشان به این دره نمی افتد و معمولا با لبخند مسافران غریبه را برای رفتن به این دره در تاریکی منصرف می کنند و می گویند:اجنه و ارواح شب ها به آن رفت وآمد دارند.

جزیره قشم

به عقیده ی اهالی در دره ستارگان، ستاره ای بر زمین افتاده و قطعه ای از زمین را منفجر کرده و شگفتی احجام غول آسای این دره به خاطر برخورد همین ستاره است!

ماندن در این نقطه از جزیره پس از غروب آفتاب هم برای عده ای نگران کننده و دلهره آور است، چون می پندارند با سکوت شب موجودات فرازمینی در این دره گردهم می آیند.

با این حال دره ستاره ها محلی برای شیفته گان پدیده های آسمانی است که شب هنگام به دور از داستان های خیال انگیز تسخیر دره توسط ارواح از بام تندیس ها، اجرام و پدیده های آسمانی را رصد کنند.



جنگلی که جیغ می کشد 

جنگل

در نزدیکی های مشهد ابتدای روستای "سربرج” از توابع بخش طرقبه ، جنگلی انبوه دیده می شود که با تاریک شدن آسمان صداهای وحشت آوری از میان درختان آن به گوش می رسد که به گفته ی اهالی و غریبه هایی که به آن منطقه سفر کرده اند، شبیه جیغ است.

جنگل
برخی ساکنان منطقه، این صداهای وحشت آور را از ملخ هایی می دانند که به این منطقه هجوم آورده اند و شب ها به درختان پناه می برند، برخی دیگر نیز عواملی ناشناخته را از جمله آب وهوا، دلیل به وجود آمدن این صداها می دانند. جالب است بدانید که این صداها چندسالی است که به گوش می رسد و قبلا از آن خبری نبوده. این منطقه در دره ای واقع شده که رودخانه ای از آن می گذرد.این رودخانه هر سال در یک فصل خشک می شد، ولی از سال 1390، یعنی درست از سالی که این صداها از جنگل شنیده می شود، همچنان آب در آن جریان دارد و همین امر باعث جلب توجه مردم و به تبع آن، ترس آن ها از این پدیده ی شگفت انگیز شده است، وحشتی که می تواند گردشگران کنجکاو را به سوی خود جلب کند و این جنگل می تواند برای آنهایی که قصدشان از سفر تجربه ترس است و ترشح آدرنالین، کمپ زدن در آن گزینه خوبی برایشان باشد.



گورستانی برای جن ها 

گورستان جن ها
در جنوب شرقی ترین نقطه ایران، گورستانی با سنگ قبرهای عظیم الجثه مکانی جالب برای ماجراجویانی است که به دنیای ماورالطبیعه علاقه دارند. "گورستان جن” در روستای تیس نزدیک شهر چابهار در استان سیستان و بلوچستان، همان جایی است که سنگ قبرهای بزرگ و عجیبی دارد و محلی ها را به این باور رسانده که این گورها محل دفن آدمیزاد نیست.

تیس روستایی باستانی با قدمتی نزدیک به 2300 سال است که مردم آن حوالی داستان های عجیبی درباره اش می گویند و آن را محل زندگی جن ها می دانند. گورستان جن که مردم بلوچ به آن "جن سنط” می گویند، نمونه ای از این باورهاست.

گورستان جن ها
در گورستان جن، قبرها کنار هم روی سطحی صخره ای حفر شده اند که این شیوه ی حفاری پرسش های زیادی را بوجود آورده و در نهایت پاسخ را به دنیای از ما بهتران کشانده. بومی ها معتقدند، با تاریک شدن هوا جن ها بر سر مردگان خود مویه می کنند و هرکس شبانه گذرش به این گورستان افتد، مورد نفرین آن ها قرار می گیرد و بعد از چند روز با عذابی سخت می میرد.



غار قاتل 

 غار قاتل
حفره ها و تنگناهای عمیق سرشار از سکوت و سیاهی و حتی گاهی صدای جانورانی چون خفاش ها در دالان های تنگ ، همیشه مکان هایی هیجان انگیز برای ماجراجویی بوده اند.

غار پَراو در 12 کیلومتری شمال شرقی کرمانشاه نزدیک روستای چالآبه در ارتفاع 3050 متری میدان جنوبی قله کوه پراو با 751 متر عمق با 26 حلقه چاه، یکی از عمیق ترین و صعب العبورترین غارهای جهان است.عمیق ترین چاه پرآو 42 متر عمق دارد، دهنه ی ورودی غار کاملا چاهی است و ورود به آن به گردشگران معمولی و حتی غارنوردان غیرحرفه ای اصلا توصیه نمی شود.

غار پَراو
برودت دمای هوا در پرآو به دلیل آب جاری داخل آن که حاصل ذوب شدن یخچال های زیرزمینی است می باشد، این دما همیشه بین یک و سه درجه سانتی گراد است و همین مساله پیمایش غار را سخت می کند. جدا از این، گذرگاه های تنگ و خرچنگ روها، ریزشی بودن برخی از قسمت های غار، تراورس های خطرناک و چاه های عمیق، پرآو را در دنیا به غاری صعب العبور و سخت تبدیل کرده، به طوریکه پنج غارنورد ایرانی جان خود را در این غار از دست داده اند و اجساد برخی از آن ها هیچ وقت به بیرون از غار منتقل نشده است.
موضوع: ,
نويسنده :مهندس سجاد مولایی
تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 3:26

 

 



ترسناک ترین مناطق ایران,وحشتناک ترین مناطق گردشگری ایران,عجیب ترین مناطق گردشگری

عجایب چهارگانه ترسناک ایران
در ایران، مناطق عجیبی برای گردشگری وجود دارد که علاقه‌مندان می‌توانند به آن‌ها سفر و صحت مطالبی را که درباره‌شان مطرح می‌شود، بررسی کنند.
 هدف همه‌ی گردشگران از سفر، فقط تماشای مناظر دیدنی و خوش‌گذرانی نیست، بلکه برخی هم هستند که برای برطرف کردن احساس کنجکاوی، کسب دانش و … سفر و مقصد خود را انتخاب می‌کنند.مناطقی در ایران وجود دارد که افراد کنجکاو می‌توانند برای کشف آن‌ها سفر کنند.

 

ترسناک ترین مناطق ایران,وحشتناک ترین مناطق گردشگری ایران,عجیب ترین مناطق گردشگری

 
باغی که از درختانش سنگ آویزان است!
زیدی یک پژوهشگر حوزه‌ی گردشگری باغی را معرفی کرد که با بقیه‌ی باغ‌ها متفاوت است. او درباره‌ی این باغ توضیح داد: در ۴۰ کیلومتری جنوب شرقی سیرجان، باغی قرار دارد که به آن «باغ سنگی درویش‌خان» می‌گویند. این باغ از ۴۰ سال پیش که زمین زراعی شخصی به نام‌ «درویش‌خان» دستخوش اصلاحات ارضی شد، حالت طبیعی خود را از دست داد، چون درویش‌خان به نشانه‌ی اعتراض و در واقع به‌خاطر رنجی که از این اتفاق کشیده بود، درخت‌های باغش را که دیگر خشک شده بودند، در جای دیگری کاشت و سنگ‌هایی را از کوه‌های اطراف جمع کرد و به‌عنوان میوه‌ی درختانش از آن‌ها آویزان کرد.

 

این کار باعث شد که مردم، پیرمرد را مجنون بدانند و کر و لال بودن پیرمرد نیز بر این شایعه‌ها افزود و باعث شد که کنجکاوی و اشتیاق گردشگران برای کشف این ماجرا برانگیخته شود.
او با بیان این‌که مشابه این باغ در کشور مکزیک نیز وجود دارد، افزود: باغی به نام «جزیره‌ی عروسک‌ها» در مکزیک وجود دارد که توسط مردی به نام «دون ژولیان سانتانا» ساخته شده‌ است. سانتانا مرد گوشه‌نشینی است که دنیا و خانوده‌اش را ترک کرد و ۵۰ سال از عمرش را صرف ساختن یک باغ وحشتناک کرد.

 

او بعضی از عروسک‌های کهنه را از زباله‌دانی‌های شهر جمع می‌کرد و بعضی دیگر را از راه مبادله‌ی میوه‌های باغ با عروسک به‌دست می‌آورد و بعد آن‌ها را از درخت‌ها آویزان می‌کرد. بازدیدکنندگان هم از دیدن عروسک‌های آویزان از درخت‌ها وحشت می‌کردند.


جنگلی که از آن صدای جیغ به گوش می‌رسد
زیدی درباره‌ی جنگلی که از آن صدای جیغ به گوش می‌رسد نیز گفت: در جنوب شهر مشهد، یک جنگل کنار روستایی قرار دارد. مدتی است که هنگام شب در این منطقه، صدایی عجیب و وحشت‌آور از میان درختان آن به گوش می‌رسد که سابقه نداشته است. مردم محلی می‌گویند که به‌محض تاریک شدن هوا، صدایی شبیه صوت یا جیغ از میان درختان این منطقه به گوش می‌رسد.

این منطقه‌ در جاده‌ای که از جنوب مشهد به سمت کوه‌های بینالود و مشخصا روستای دیدنی مغان و غار آن منتهی می‌شود، واقع شده است و به نام کوه‌های خلج شهرت دارد.


او ادامه داد: برخی ساکنان منطقه، این صداهای وحشت‌آور را از ملخ‌هایی می‌دانند که به این منطقه هجوم آورده‌اند و شب‌ها به درختان پناه می‌برند، برخی دیگر نیز عواملی ناشناخته را از جمله آب‌وهوا، دلیل به‌وجود آمدن این صداها می‌داننند. این منطقه در دره‌ای واقع‌ شده که رودخانه‌ای از آن می‌گذرد.

این رودخانه هر سال در یک فصل خشک می‌شد، ولی از سال ۱۳۹۰، یعنی درست از سالی که این صداها از جنگل شنیده می‌شود، همچنان آب در آن جریان دارد و همین امر باعث جلب توجه مردم و به تبع آن، ترس آن‌ها از این پدیده‌ی شگفت‌انگیز شده است. وحشتی که می‌تواند گردشگران کنجکاو را به‌ سوی خود جلب کند.


آیا ایران «مثلث برمودا» دارد؟
زیدی با اعتقاد به این‌که «ریگ جن» شگفت‌انگیزترین، اسرارآمیزترین و ترسناک‌ترین منطقه در ایران است، توضیح داد: این منطقه‌ی کویری که پر از تپه‌های ماسه‌یی است، در جنوب سمنان قرار دارد. این منطقه در شرق دریاچه‌ی نمک، شمال چوپانان و انارک و غرب جندق، یعنی در کویر مرکزی ایران واقع است و به‌دلیل وسعت زیاد و نداشتن چشمه یا چاه آب، در گذشته‌های دور، کاروان‌ها از آنجا عبو نمی‌کردند و فقط در سال‌های اخیر، گروه‌هایی از محققان و سیاحان به این منطقه رفته‌اند.


او اظهار کرد: «ریگ جن» با وسعتی حدود ۳۸۰۰ کیلومترمربع در حاشیه‌ی شمالی‌اش به کوه گوگردی و در حاشیه‌ی شرقی‌اش به جاده‌ی دامغان می‌رسد. بهترین مسیر دستیابی به آن، بخش شمال شرقی «پارک ملی کویر» است، جاده‌ی سنگ‌فرش ملک‌آباد که البته داخل مرز پارک است و زیر نظر سازمان حفاظت محیط‌ زیست اداره می‌شود.

مسیر دیگر برای ورود به «ریگ جن» جندق است که در بخش شرقی پارک قرار دارد. چند سال پیش، علی پارسا – کویرشناس مقیم آمریکا – همراه میران‌زاده – رییس وقت پارک ملی کویر – با هواپیما بر فراز «ریگ جن» پرواز کردند تا ثابت کنند این منطقه شباهتی با «مثلث برمودا» ندارد.


وی درباره‌ی نگاه محلی‌ها به این منطقه، توضیح داد: محلی‌ها، چوپان‌ها و ساربان‌ها معتقدند که اگر کسی پایش به «ریگ جن» برسد، ناپدید و توسط ارواح و موجودات ماورایی به قلب «ریگ جن» فرستاده می‌شود! یکی از کاوشگران می‌گوید که حتی شترهای اهالی کویر هم وقتی به این منطقه می‌رسند، می‌ایستند و حرکت نمی کنند.

«آلفونز گابریل» اتریشی و یک کاوشگر سوئدی قصد داشتند این منطقه را کشف کنند، اما هیچ‌کدام نتوانستند از این بخش کویر عبور کنند و «گابریل» فقط با عبور کردن از عرض منطقه، به‌ناچار به سمت یزد برگشت و این وظیفه به کاوشگران کنجکاو ایرانی محول شد. در نهایت، علی پارسا همراه با گروهش توانست از طول این کویر عبور کند.


او گفت: این منطقه، پوشش گیاهی و جانوری ندارد و تا کنون گزارشی درباره‌ی حیواناتی که احتمال دارد در اینجا زندگی کنند، ارائه نشده است. شن‌زارهای گسترده‌ی این منطقه و باتلاق‌های آن، هر انسانی را به وحشت می‌اندازد. اگر کسی بدون تجهیزات لازم به این منطقه سفر کند، گرفتار گل و لجن‌های بیابان می‌شود و به قولی، به کسانی می‌پیوندد که در این بیابان ناپدید شده‌اند!
وی افزود: تماشا و کاوش در این منطقه می‌تواند مورد علاقه‌ی گردشگرانی باشد که هدف‌شان از سفر، چیزی به‌جز تفریح است.


دیوارهایی که اجساد کودکان در آن‌ها دفن بود
 هر ‌سال، گردشگران زیادی به تماشای بقایای ارگ بم می‌روند، ولی می‌توان فقط به‌خاطر ابهت و شکوه ارگ بم، از این قدیمی‌ترین سازه‌ی خشتی دنیا دیدن نکرد؛ چندی پیش، خبر کشف جسد چند کودک در دیوارهای بلند ارگ بم، توجه کارشناسان خارجی را جلب کرد و گروهی از باستان‌شناسان ژاپنی تصمیم گرفتند همراه با تیم گزارشگران، راهی ویرانه‌های ارگ بم شوند و به تحقیق درباره‌ی موضوع مطرح‌شده‌ بپردازند.
ماجرا از این قرار بود که به‌طور رسمی، نخستین‌بار یک باستان‌شناس (نرگس احمدی) در گزارشی اجمالی، به کشف اسکلت نوزادهایی در ارگ بم اشاره کرد (گزارش‌ها و مقالات سالانه ی پروژه‌ی نجات‌بخشی میراث فرهنگی بم، س ۱، ش ۱، ۱۳۸۴). او از ماه‌های آغاز پس از زلزله، برای بررسی میزان تخریب به ارگ رفته بود.

 

در آن روزها، رسانه‌ها با عناوینی مانند «گره معما در دست مومیایی‌ها»، «ابهام درخصوص کشف جسد در ارگ بم»، «کشف مومیایی کودکان در لابه‌لای حصارهای ارگ بم» و … از این ماجرا صحبت کردند و خبرهایی، از سکوت مسوولان تا تکذیب خبر کشف اجساد تازه‌ی نوزادان، منتشر شد. برای پرس‌وجو درباره‌ی این ماجرا، علاقه‌مندان می‌توانند به دیدن ارگ بم بروند.
این مناطق، ترس را در بازدیدکنندگان برمی‌انگیزند. وجود چنین جاذبه‌هایی در کشورهای دیگر، ممکن است برای گردشگران علاقه‌مند به «گردشگری سیاه» جذاب باشد و برای دیدن آن‌ها هزینه صرف کنند. در ایران نیز علاقه‌مندان به حوزه‌ی «گردشگری سیاه» می‌توانند به این مناطق بروند.

منبع:isna.ir

موضوع: ,
نويسنده :مهندس سجاد مولایی
تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 3:24

 

ترس واقعی را در ترسناک ترین خانه دنیا تجربه کنید (عکس)

اگر همه کابوس ها، ترس های بچگی، ترس از مکان های مختلف که تا به حال تجربه کرده اید را کنار هم بگذارید بازهم ذره ای از ترسی که در ترسناک ترین خانه دنیا تجربه خواهید کرد نمی شود.

 

“خانه اربابی مک کامی” در کالیفرنیا محلی است که بسیاری با اعتماد به نفس وارد می شوند و از سمت دیگر با داد و فریاد و در حالی که گریه می کنند و مادرشان را صدا می زنند خارج خواهند شد. این خانه همه را در هر شرایطی به بدترین شکل ممکن می ترساند.

 

ترس واقعی را در ترسناک ترین خانه دنیا تجربه کنید (عکس)

داستان این خانه اینگونه تعریف می شود که در گذشته این مکان یک تیمارستان روانی بوده است و صاحبش تیمارستان بیماران را تکه تکه می کرده و اندام های آن ها را به فروش می رسانده است حالا هرکه وارد این مکان شود شاید دچار نفرین بیماران آن گردد. در کل فردی که می خواهد ترس واقعی را تجربه کند 4 تا 7 ساعت در این خانه می گردد و در این میان همه چیز مملو از خون بوده و ممکن است هر اتفاقی رخ دهد. ممکن است گروهی با لباس های خونی و چهره های وحشتناک ظاهر شده و او را دستگیر کنند. با دستگیر کردنش به سمت محلی می روند که اعضای بدنش را در بیاورند و این مسیر مملو از حس های ترسناک است.

 

ترس واقعی را در ترسناک ترین خانه دنیا تجربه کنید (عکس)

نکته جالب در مورد این خانه دوربین هایی است که در هر نقطه ای نصب شده است. این دوربین ها کل فیلم فرار و ترس را ضبط می کند و در انتهای مسیر شما یک فیلم ترسناک در اختیار دارید که نقش اول آن را نیز خودتان بازی کرده اید.

 

ترس واقعی را در ترسناک ترین خانه دنیا تجربه کنید (عکس)

 

موضوع: ,
نويسنده :مهندس سجاد مولایی
تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 3:22
مناطقی در تسخیر جن و ارواح

 

 
قلعه‌ها، قنات‌ها و دره‌هایی با دالان‌ها و هزارتوهای وهم‌انگیز، جنگل‌های تاریک با صداهای مخوف و عجیب و بیابان‌ها و ریگزارهای وسیع با شن‌های روان و بلعنده... مکان‌هایی رازآلود و گاه خوفناک به باور مردم تبدل شده‌اند.
 
خبرگزاری ایسنا: قلعه‌ها، قنات‌ها و دره‌هایی با دالان‌ها و هزارتوهای وهم‌انگیز، جنگل‌های تاریک با صداهای مخوف و عجیب، قبرستان‌هایی با سنگ قبرهایی مرموز و بیابان‌ها و ریگزارهای وسیع با شن‌های روان و بلعنده... این‌ها مناطقی ترسناک و یا خطرناک نیستند که در تسخیر جن و ارواح باشند، بلکه فقط با افسانه‌های محلی آمیخته شده‌اند و به مکان‌هایی رازآلود و گاه خوفناک به باور مردم تبدل شده‌اند.

ماجراجویی در مناطق ترسناک یکی از جذابیت‌های گردشگری است، برای همین هر از گاهی فهرستی از جاذبه‌های گردشگری عجیب و ترسناک بیرون می‌آید که راهنمایی می‌شود برای آن‌ دسته از ماجراجویان کنجکاوی که می‌خواهند سفری سرشار از هیجان و دلهره را تجربه کنند؛ دلهره‌ای که از افسانه‌ها و خرافات غیرمستند برمی‌آید و با ماجراجویی در بانجی‌جامپینگ‌ها در ارتفاعات و یا دهانه‌ آتشفشان‌ها، شنا میان آبزیان کشنده و خطرناک، رانندگی و یا پیاده‌روی در گذرگاه‌های باریک و مرگبار، اسکی و سنگ‌نوردی در خطرناک‌ترین پرتگاه‌ها و دیواره‌ها و قایق‌رانی در رودخانه‌های وحشی فرق می‌کند.

بیشتر مکان‌هایی که در ایران به اصطلاح ترسناک و یا مرموز معرفی شده‌اند، داستانی عجیب و گاه باورنکردنی دارند که کنجکاوی مسافران غریبه را برمی‌انگیزد تا حتما آن منطقه را ببینند و روح کنجکاو خود را در آن محیط عجیب به چالش بکشند، مثل ریگزار جن که عنوان وحشتناک‌ترین منطقه‌ی ایران را به دوش می‌کشد و هیچ برگشتی از آن متصور نشده و یا دره‌ای که روزها زیبایی شگفت‌انگیزی دارد و شب‌ها محل گذر ارواح است و افسانه‌های دیگری از این دست که برای خزینه‌ی حمام‌های قدیمی، خانه‌های کاه‌گلی، قنات‌های باریک و عمیق و جنگل‌های انبوه روایت می‌شود؛ اما هیچ‌یک سندیت علمی و یا تاریخی ندارد تا مدرکی مستند بر صحت باورهای مردم باشد و یقینا بررسی‌های کارشناسان می‌تواند پرده از اسرار آن‌ها کنار بزند.

جنگلی که جیغ می‌کشد

در نزدیکی‌های مشهد، جنگلی انبوه وجود دارد که به گفته‌ی ساکنان آن حوالی، شب هنگام صداهای وحشت‌آوری از آن به گوش می‌رسد، صداهایی که شبیه جیغ یا صوت است.

جنگلی که جیغ می‌کشد/ دره‌ای که معبر ارواح است

ابتدای روستای «سربرج» از توابع بخش طرقبه در نزدیکی مشهد، جنگلی انبوه دیده می‌شود که با تاریک شدن آسمان صداهایی از میان درختان آن به گوش می‌رسد که به گفته‌ی اهالی و غریبه‌هایی که به آن منطقه سفر کرده‌اند، شبیه جیغ است.

می‌گویند صداها چندسالی است که به گوش می‌رسد و قبلا از آن خبری نبوده. اهالی معتقدند این صداها به آوای جیرجیرک‌ها و یا زوزه‌ی باد شباهتی ندارد، مخصوصا آن‌که هنگام بلند شدن صداها، برگ درختان تکان نمی‌خورد تا باد را عامل آن بدانند.

برخی دیگر از ساکنان سربرج، این صدای وحشت‌آور را به ملخ‌هایی نسبت می‌دهند که زمانی به این منطقه هجوم آوردند. هنوز بررسی روی این جنگل صورت نگرفته تا عامل وحشت اهالی و مسافران گذری مشخص شود.

دره‌ای که محل گذر ارواح است

می‌گویند شگفتی احجام غول‌آسای این دره به خاطر برخورد ستاره‌ای است. دره در سکوت روز از لحاظ زیبایی، روح را به تسخیر درمی‌آورد و شب هنگام می‌شود قصر ارواح!

جزیره‌ی قشم با افسانه‌های سحرانگیز زیادی درآمیخته، از آیین «زار» گرفته تا داستان‌هایی که درباره‌ی ارواح سرگردان در طبیعت جزیره گفته می‌شود.

جنگلی که جیغ می‌کشد/ دره‌ای که معبر ارواح است

«دره‌ی ستاره‌ها» با اشکال رسوبی حاصل از فرسایش باد، خاک و آب یکی از پدیده‌های شگفت‌انگیز قشم است که بومی‌ها شب‌های آن را زمانی برای آمدوشد ارواح و اشباح می‌دانند.

دره ستاره‌ها در زبان محلی به «استار کفته» معروف است، بومی‌ها معتقدند میلیون‌ها سال قبل ستاره‌ای در این محل سقوط کرده که گل و لای از دل زمین به اطراف پراکنده شده و پس از خشک شدن، این احجام جادویی پدید آمده.

این دره یکی از ژئوسایت‌های جزیره‌ است که در پنج کیلومتری ساحل جنوبی قشم و بعد از روستای «برکه خلف» قرار دارد، همان روستایی که به پاکی شهره است و در معابر خاکی آن حتا یک زباله هم دیده نمی‌شود.

داستان‌های وهم‌انگیزی درباره این دره که شبیه عمارتی ویران شده با دالان‌های تو در تو و شکاف‌ها و حفره‌های بسیار است، روایت می‌شود؛ به طوری که محلی‌ها با تاریک شدن آسمان گذرشان به این دره نمی‌افتد و معمولا با لبخند مسافران غریبه را برای رفتن به این دره در تاریکی منصرف می‌کنند و می‌گویند: اجنه و ارواح شب‌ها به آن رفت‌وآمد دارند.

با این حال دره ستاره‌ها محلی برای شیفته‌گان پدیده‌های آسمانی است که شب‌هنگام به دور از داستان‌های خیال‌انگیز تسخیر دره توسط ارواح از بام تندیس‌ها، اجرام و پدیده‌های آسمانی را رصد کنند.

گورستانی برای جن‌ها

در جنوب شرقی‌ترین نقطه ایران، گورستانی با سنگ قبرهای عظیم‌الجثه مکانی جالب برای ماجراجویانی است که به دنیای ماورالطبیعه علاقه دارند.

جنگلی که جیغ می‌کشد/ دره‌ای که معبر ارواح است

«گورستان جن» در روستای تیس نزدیک شهر چابهار در استان سیستان و بلوچستان، همان جایی است که سنگ قبرهای بزرگ و عجیبی دارد و محلی‌ها را به این باور رسانده که این گورها محل دفن آدمیزاد نیست.

تیس روستایی باستانی با قدمتی نزدیک به دو هزار و 300 سال است که مردم آن حوالی داستان‌های عجیبی درباره‌اش می‌گویند و آن را محل زندگی جن‌ها می‌دانند. گورستان جن که مردم بلوچ‌ به آن «جن سنط» می‌گویند، نمونه‌ای از این باورهاست.

در گورستان جن، قبرها کنار هم روی سطحی صخره‌ای حفر شده‌اند که این شیوه‌ی حفاری پرسش‌های زیادی را بوجود آورده و در نهایت پاسخ را به دنیای از ما بهتران کشانده. بومی‌ها معتقدند، با تاریک شدن هوا جن‌ها بر سر مردگان خود مویه می‌کنند و هرکس شبانه گذرش به این گورستان افتد، مورد نفرین آن‌ها قرار می‌گیرد و بعد از چند روز با عذابی سخت می‌میرد.

تیس با وجود آثاری چون مقبره‌ها، غارها و نقاشی‌های باستانی، هنوز بررسی باستان‌شناسی نشده تا چهره‌ی مرموز و وهم‌انگیز آن پاک شود.

هزارتوی سیاه

قنات‌ها، آب‌انبارها و خزینه‌ حمام‌ها همیشه محلی جذاب برای کنجکاوی بوده‌اند؛ اما «قصبه‌ی گناباد» داستان دیگری جز جن و روح دارد، این قنات قدیمی یکی از عمیق‌ترین قنات‌های ایران است که قدمت آن به دوران باستان می‌رسد.

جنگلی که جیغ می‌کشد/ دره‌ای که معبر ارواح است

قنات قصبه گناباد دست‌سازه‌ای عجیب است که با هزارتوهای تاریک و عمیق مکانی شگفت‌انگیز برای ماجراجویی به‌شمار می‌آید و از آن به عنوان یکی از عجایب تاریخ تمدن بشری یاد می‌شود.

گناباد قنات‌های متعددی داشته که بیشتر آن‌ها به دنبال خشکسالی 15 ساله‌ خراسان جنوبی، دیگر فعال نیستند و قصبه‌ گناباد از جمله‌ی قنات‌های زنده به حساب می‌آید. در متون تاریخی، قدمت قصبه را به دوره‌ی هخامنشیان نسبت داده‌اند که «ناصر خسرو قبادیانی» هم در سفرنامه‌اش به توصیف این قنات پرداخته و نوشته: عمق چاه آن هفتصد گز و طول آن چهار فرسنگ است که آن را به زمان کیخسرو نسبت داده‌ است.

طول قنات گناباد ۳۳ هزار و 113 متر و تعداد چاه‌های آن بیش از ۴۷۰ حلقه تعیین شده که عمق چاه مادر در این قصبه بین ۲۸۰ تا ۳۰۰ متر است.

برای رفتن به داخل قنات باید از پله‌های گلی قدیمی پایین رفت، بعد تاریکی مطلق همه‌جه را فرا می‌گیرد، مسیر طولانی و تاریک است با دیوارهای خاکی که ریشه‌های درختان از آن بیرون زده‌اند.

گردشگران فقط 700 متر از این قنات را که بتون‌ریزی شده می‌توانند طی کنند.

غار قاتل

حفره‌ها و تنگناهای عمیق که سرشار از سکوت و سیاهی‌اند، همیشه مکان‌هایی هیجان‌انگیز برای ماجراجویی بوده‌اند، مخصوصا برای غارنوردانی که دور از نگرانی ناشی از توهم تاریکی این حفره‌ها و صدای جانورانی چون خفاش‌ها در دالان‌های تنگ و گاه عمیق جان‌شان را کف دست‌شان می‌گیرند تا دنیایی جدید کشف کنند.

جنگلی که جیغ می‌کشد/ دره‌ای که معبر ارواح است

غار پَراو در 12 کیلومتری شمال شرقی کرمانشاه نزدیک روستای چالآبه در ارتفاع ۳۰۵۰ متری میدان جنوبی قله کوه پراو با 751 متر عمق با 26 حلقه چاه، یکی از عمیق‌ترین و صعب‌العبورترین غارهای جهان است که تا کنون جان پنج غارنورد را گرفته است.

عمیق‌ترین چاه پرآو 42 متر عمق دارد، دهنه‌ی ورودی غار کاملا چاهی است و ورود به آن به گردشگران معمولی و حتا غارنوردان غیرحرفه‌ای اصلا توصیه نمی‌شود.

برودت دمای هوا در پرآو به دلیل آن‌که آب جاری داخل آن حاصل ذوب شدن یخچال‌های زیرزمینی است، همیشه بین یک و سه درجه سانتی‌گراد است و همین مساله پیمایش غار را سخت می‌کند. جدا از این، گذرگاه‌های تنگ و خرچنگ‌روها، ریزشی بودن برخی از قسمت‌های غار، تراورس‌های خطرناک و چاه‌های عمیق، پرآو را در دنیا به غاری صعب‌العبور و سخت تبدیل کرده، به‌ طوریکه پنج غارنورد ایرانی جان خود را در این غار از دست داده‌اند و اجساد برخی از آن‌ها هیچ‌وقت به بیرون از غار منتقل نشده است.

«سعید امینی» از اعضای تیم اعزامی باشگاه آزادگان مشهد در سال ۱۳۷۶، «امیر احمدی» و «ویکتوریا کیانی‌راد» از اعضای تیم اعزامی باشگاه کوهنوردی دماوند در سال۱۳۸۱ که اجساد آن‌ها را نتوانستند از غار بیرون بیاورند و در جان‌پناه چاه شماره هجدهم در حفره‌ای گذاشته و در آن را مسدود کردند، «خلیل عبدنکویی» کوهنورد و عکاس همدانی که در کارنامه او صعود به قله موستاق آتا، لنین، کورژنوسکایا، آرارات و هفت هزارمتری اورست وجود دارد در ۱۳۸۷، «پدرام بوچانی» از اعضای گروه مستقل کوهنوردی شهرستان دالاهو که در هنگام فرود از چاه شماره ۸ با پاره شدن طناب به پایین سقوط کرد و جان باخت در سال ۱۳۸۹، قربانیان پرآو هستند.

سختی گذرگاه‌های پرآو به حدی است که زباله‌های آن از سال 1350، یعنی از زمان کشف غار تا کنون در آن مدفون شده بود و امکان خروج زباله‌ها وجود نداشت؛ ولی هیئتی از غارنوردان انجمن غار و غارشناسان ایرانیان سرانجام امسال پس از دوسال پیاپی تلاش موفق شدند این غار عمیق و سخت را بدون هیچ تلفات جانی پاک کنند.

ریگزار نفرین شده

در همه منابع از وحشتناک‌ بودن این ریگزار سخن گفته‌اند، در حالیکه تحقیقات درباره‌ی آن تا به حال ضعیف و محدود بوده و هنوز وهم از ماجراجویی در کویری که می‌گویند برگشت از آن ممکن نیست، دور نشده است.

ریگ جن در قلب کویر مرکزی ایران، در جنوب سمنان، شرق دریاچه نمک، شمال انارک و غرب جندق قرار دارد که به دلیل وسعت زیاد، گرمای شدید، نداشتن چشمه و چاه آب و باتلاق‌های نمک صحرایی صعب‌العبور است که نام‌اش در نقشه‌ها کمتر آمده و چندان محل گذر کویرنوردها نیست.

جنگلی که جیغ می‌کشد/ دره‌ای که معبر ارواح است

«سون هدین»، کویرنورد سوئدی نخستین گردشگر خارجی بود که در سال 1900 میلادی سعی کرد به ریگ جن برود، نوشته‌های او، 30 سال بعد «آلفونس گابریل» کویرنورد دیگری را به ایران کشاند تا این ماجراجویی را کامل کند، اما هیچ یک موفق نشدند این ریگزار را کامل بپیمایند، با این حال هدین در کتابی با عنوان «صحراهای ایران» شرحی از ریگزار جن داده‌ است.

به باور حاشیه‌نشینان، ریگ جن نفرین شده است. روایت می‌کنند، در قدیم کاروان‌ها و مسافران هرگز از این کویر عبور نمی‌کردند. در گذشته این باور وجود داشت که این سرزمین محل زندگی شیطان‌ و جن‌ها است. مردم محلی می‌گویند، هر کسی وارد این سرزمین شده زنده نمانده و ناپدید شده است. ریگ جن را مثلث برمودای ایران می‌دانند.

سون هدین در کتاب‌اش افسانه‌هایی را از مردم بومی آن منطقه روایت کرده که گفته‌اند: در مرکز «کویر جن» بهشت گمشده‌ای وجود دارد. در آن بهشت دریاچه‌ای با جنگل انبوه است که شیاطین پشم شترها را در آن‌جا رها کرده‌اند و هرکس به آن منطقه دست یابد، ثروتمند خواهد شد، درحالی‌که چنین روایتی صادق نیست.

پس از تلاش‌های ناکامی که برای پیمایش کامل ریگزار جن صورت گرفت، سرانجام کویرشناسی ایرانی به نام «علی پارسا» به همراه اسماعیل میران‌زاده که آن زمان رییس پارک ملی کویر بود، حدود 70 سال بعد از «گابریل» ریگ جن را هوایی پیمودند تا اثبات کنند، موضوع شگفت‌انگیزی در این کویر نیست. پارسا سپس این مسیر را زمینی طی کرد، البته با تجهیزات کامل و گرفتار شیاطین و جن‌ها هم نشد.

با این حال هیچ‌گاه برای اولین تجربه‌ی کویرنوردی، ریگزار جن پیشنهاد نمی‌شود، چون نقشه‌ی دقیقی از آن موجود نیست و مسیرها به طور مشخص ثبت نشده است و در این صورت رفتن به آن همانا قوت بخشیدن به افسانه‌هایی است که می‌گویند؛ «هر کسی وارد این سرزمین شده، زنده برنگشته!»
موضوع: ,
نويسنده :مهندس سجاد مولایی
تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 2:52

در تمام کشورهای دنیا، مناطق عجیب و اسرار آمیزی وجود دارند. حتما شما نیز برخی فیلم های ترسناک هالیوودی که بر اساس داستان های واقعی ساخته شده اند را دیده اید. شاید به عنوان بهترین نمونه، بتوانیم به فیلم «احضار» اشاره کنیم. این گونه اتفاقات و اماکن تنها در دنیای خیالی دیده نمی شوند و در زندگی واقعی نیز می توان نمونه های این چنینی را مشاهده کرد. اغلب نیز هیچ گونه توضیح علمی و دقیقی برای آن ها وجود ندارد.

ما در این مقاله قصد داریم ۱۶ مکان و اتفاق عجیب و ترسناک را به شما نشان دهیم. آن ها کاملا واقعی هستند و دیدنشان به طور حتم شما را شگفت زده خواهد کرد. پیشنهاد می دهیم مطلب را تا پایان دنبال کنید.

180-w700

فریم عجیبی از یک ویدیو که در هواپیما گرفته شده. هیچ توضیحی برای آن وجود ندارد.

181-w700

قلعه لیپ در کشور ایرلند؛ جایی که گفته می شود یک روح اسرار آمیز به نام «The Elemental» در آن زندگی می کند. ظاهرا این شبح از قلعه که زمانی محل جادوگری قوم سلت بوده، محافظت می کند.

182-w700

دریاچه جابلانیکا در کشور بوسنی. هنگامی که دریاچه خشک شد، منظره ای همانند یک قبرستان پدیدار گشت.

183-w700

در جزیره هاوایی، گدازه هایی شبه انسان وجود دارند که به نظر می رسد مستقیما از دنیای مرده ها آمده اند.

184-w700

در کشور لهستان، جنگلی نامیزان و کج وجود دارد که درختانش بسیار عجیب به نظر می رسند.

185-w700

گل هایی (قارچ) به شکل انگشتان یک مرده که ظاهری بسیار ترسناک دارند.

186

موجودی بسیار عجیب در جنگل که به نظر می رسد یک شبه باشد.

187

یک کوهنورد هنگامی که در جنگل راه می رفته، با ده ها اعلامیه افراد گمشده مواجه شده است. این ماجرا در یکی از جزایر نیویورک رخ داده و هیچ توضیحی برای آن وجود ندارد. نزدیک به محل اعلامیه ها، یک پتو همراه با قوطی غذا به چشم می خورد. یک سازه چوبی ساخته شده به دست انسان نیز مشاهده می گردد.

188

تصور کنید که در حال رانندگی هستید و با این صحنه مواجه می شوید.

189-w700

تجمع هزاران کلاغ که ما را به یاد فیلم های ترسناک آلفرد هیچکاک می اندازد.

190-w700

هزاران سوسک در کشور آرژانتین که مشخص نیست به چه علت دور هم جمع شده اند.

191-w700

یک کرم (خون آشام) عجیب که روی بدنش تصویری از ادگار آلن پو دیده می شود.

192-w700

حفره ای عجیب که کنارش علامت صلیب دیده می شود و بالای آن نوشته شده: “اگر جرات داری بیا» (شما را به مبارزه و چالش دعوت می کند.)

193-w700

روی دیوار یک خانه متروکه در ماساچوست نوشته شده: “من تو را بیشتر از چیزی که فکر می کنی دوست دارم. به خاطر مردنت تو را از دست دادم. لطفا ملاقات را متوقف کن.”

194-w700

نمایی از شاخ های شیطان بالای سر یک کلیسای کوچک.

ترسناک

نقشه های هواشناسی که شبیه به موجودات شیطانی هستند.

موضوع: ,
نويسنده :مهندس سجاد مولایی
تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 2:46

 

اتفاق وحشتناک

7 اتفاق وحشتناک در دنیای واقعی که حتی در فیلم‌های ترسناک هم ندیده‌اید

 

این که در ابتدا و انتهای بسیاری از فیلم‌های ترسناک قید می‌شود داستان از یک اتفاق وحشتناک رخ داده در دنیای واقعی الهام گرفته شده، بدون دلیل نیست. واقعیت می‌تواند به اندازه‌ای که یک فرد فکرش را هم نمی‌کند ترسناک باشد و از‌ آن‌ چه که یک کارگردان با تکنیک‌های مختلف جذب مخاطب بر روی صفحه نمایش می‌آورد، بسیار عجیب و غریب‌تر ظاهر شود. در ادامه به ذکر 7 اتفاق وحشتناک دنیا در طول تاریخ خواهیم پرداخت که اگر چه در نگاه اول به نظر می‌رسد تا یک سکانس از یک فیلم وحشتناک باشند، اما کاملا واقعی بوده و زمانی اتفاق افتاده‌اند. توصیه می‌شود اگر فرد خیال پردازی هستید، با احتیاط بیشتری هر داستان مرتبط با یک اتفاق وحشتناک دنیا را دنبال کنید.

 

7 اتفاق وحشتناک دنیا طی دو قرن اخیر

شاید در نظر اول بردن نام اتفاق وحشتناک برای این حوادث کمی اغراق آمیز باشد، اما قرار گرفتن در این شرایط، بسیار وحشتناک‌تر از دیدن لحظه‌ای یک موجود خوفناک است، چون شخص درگیر داستان هر لحظه انتظار دیدن یک چیز عجیب و غریب را کشیده و یک ترس دائمی را همه جا با خود حمل می‌کند. در نظر داشته باشید که این داستان‌های بلند، حاوی 7 اتفاق وحشتناک دنیا در صد سال اخیر، در 7 صفحه تقسیم شده‌ و هر صفحه یک داستان را روایت می‌کند.

این مطلب در 7 صفحه تهیه شده که از طریق فهرست زیر و یا شماره صفحه انتهای هر مبحث، قابلی دسترسی است

نامه آلبرت فیش

آلبرت فیش یک آزار دهنده و شکنجه‌گر کودکان بود. (وی مجموعه‌ای از تجهیزات مخوف برای خود داشت که توسط خودش ادوات جهنم نام گذاری شده و ساطور قصابی تنها یکی از آن‌ها بود) وی یک قاتل سریالی، آدمخوار و روان‌پریش جنسی بود که اعضا و جوارح خودش را حتی قطع می‌کرد. اما در کنار همه اینها، این پدید آورنده یک اتفاق وحشتناک در دوره‌ای خاص از تاریخ، ویژگی شخصیتی دیگری نیز داشت که از این هیولا یک شخصیت حتی وحشتناک‌تر نیز می‌ساخت، “اصرار وی برای کینه توزی” (شخص بدون کلاه در تصویر، آلبرت فیش است)

اتفاق وحشتناکاین نامه هراسناک و بی‌نام که به مادر یکی از آخرین قربانیان شناخته شده وی، گریس باد (Grace Budd) ده ساله، نوشته شده را بخوانید، نامه‌ای که به تشریح یک اتفاق وحشتناک در طول تاریخ می‌پردازد. در این نامه ابتدا با احترام نوشته شده “دوست عزیز، خانم باد” که این تنها قسمت مودبانه نامه است. در ادامه مخوف‌ترین قسمت نامه را می‌بینید که به طور حتما بسیاری در میانه‌ها از خواندن آن دست خواهند کشید. کمتر کسی ممکن است بعد از خواندن این متن، جنایت آلبرت فیش را به عنوان یک اتفاق وحشتناک ، مشمئز کننده و غیر قابل تصور در قرن اخیر عنوان نکند.

در روز یکشنبه سوم جولای 1928، من به منزل شما سر زده و یک ظرف پنیر ترد و توت فرنگی برای شما آوردم. ما ناهار خوردیم. گریس در بالین من نشست و من را بوسید، اما در همین هنگام فکری به سرم زد تا این دخترک را بخورم. یا استفاده از یک حقه و وانمود کردن برای بردن او به یک مهمانی، شما با آمدن وی همراه من موافقت کردید. من او را به یک خانه متروک و خالی از سکنه، که پیشتر مهیا کرده بودم، برده و از اون خواستم تا در محوطه بیرونی باقی بماند. در حالی که او مشغول چیدن گل‌های وحشی بود، من به طبقای بالایی رفته و تمامی لباس‌های خود را در آوردم، چون می‌دانستم در غیر این صورت، تمامی خون او سرتاسر لباس من را کثیف خواهد کرد. سپس به لبه پنچره رفته و گریس را صدا زدم و در همین حین در کمد دیواری پنهان شدم. وقتی که او بعد از آمدن به طبقه بالایی من را کاملا عریان دید، شروع به گریه کرده و تلاش کرد تا به طبقه پایین فرار کند، اما من گریس را به چنگ آورده و در همین حین که می‌گفت “به مادرم خواهم گفت”، لباس‌هایش را از تنش جدا کردم. آخ که چقدر لگد می‌زد و بر روی بدن من چنگ می‌انداخت. گریس را تا سر حد مرگ خفه کردم و سپس اندام مرده او را به قطعات کوچک‌تر برش دادم تا بتوانم گوشت را به اتاق‌های خود آورده و بعد از طبخ آن را بخورم. نمی‌توانی تصور کنی که گوشت ران وی چقدر ترد و لذیذ بود. البته، خوردم تمامی بدن وی 9 روز زمان برد. این را بدان که من به او تجاوز نکردم و دختر تو به عنوان یک باکره مرد، هرچند دوست داشتم تا قادر به انجام این کار باشم.

او دستگیر شد و بعد از اعتراف به جرم خود، در سال 1936 در زندان شهر نیویورک اعدام شد. قسمتی از متن نامه ارجینال را در تصویر زیر می‌توانید مشاهده کنید. آیا می‌توان حس و حال این مادر را حین خواندن نامه و در ادامه تا آخر عمر در کلمات جای داد؟

اتفاق وحشتناک

نامه‌های نگهبان

ممکن است که این داستان وهم‌آور را به خاطر داشته باشید، چون یک اتفاق وحشتناک دنیا است که اخیرا کاملا عمومی شده است. یک خانواده اهل ایالت نیوجرسی ایالات متحده آمریکا، از مالک پیشین منزل مسکونی خود بعد از دریافت سه نامه بسیار نگران کننده شکایت کرد، نامه‌هایی که ارسال کننده آن خود را “نگهبان” خطاب کرده بود. در این نامه ناشناس، به طرز وحشتناکی با بازی با لغات، به سه فرزند خانواده برادوس (Broaddus) با عنوان “خون جوانی که شما برای من آورده‌اید” اشاره شده بود. در این نامه سوالات غیرقابل تفسیری نیز همچون “آیا آنان تاکنون پی به چیزی که درون دیوارها است برده‌اند؟” دیده می‌شد. جمله جمله‌ این نامه‌ها لرزه به تن اعضای این خانواده انداخته بود، چون هر لحظه انتظار پدید آمدن یک اتفاق وحشتناک از سوی این فرد ناشناس را داشتند.

اتفاق وحشتناکدر بالا می‌توانید گوشه‌ای از متون ارسال شده توسط این شخص ناشناس را مشاهده کنید که با عمومی شدن، یک اتفاق وحشتناک را در دهه اخیر رقم زد. ارسال کننده نامه که به نظر می‌رسد زمانی مالک خانه بوده، مدعی شده بود که با تمرکز خاصی همواره از خانه دیده بانی می‌کند. گویا در دهه 1920 مسئولیت صیانت از این خانه بر عهده پدربزرگش بوده و در دهه 1960 نیز پدرش این وظیفه را بر عهده داشته است، وظیفه‌ای که اکنون بر گردن او قرار دارد. او از دلیل سکونت این خانواده در این منزل ابراز تعجب کرده و گفته که درصدد است تا دلیل این امر را پیدا کند.

اعضای یک خانواده در چنین شرایطی، هر لحظه انتظار ورود وحشیانه یک نفر یا دسته‌ای از افراد را به منزل خود دارند، یک اتفاق وحشتناک که تصور واقعی شدنش، ترسی همیشگی را به وجود آن‌ها منتقل می‌کند.

اتفاق وحشتناکشکایت خانواده برادوس، که تاکنون پرونده آن بسته نشده است، بعد از ترک کامل خانه بخاطر نگرانی از امنیتی جانی‌شان ثبت شد. پایه این دادخواهی گله از صاحب خانه پیشین بود که به نظر می‌رسد کاملا از جریان “نگهبان” با خبر بوده، اما به خود زحمت اطلاع به خریدار جدید را نداده است. در فوریه سال 2015 (بهمن ماه سال گذشته) این خانه به حراج گذاشته شد، اما بعد از جلب شدن توجه رسانه‌های عمومی به سمت این اتفاق وحشتناک ، از لیست حراج خارج شد. جالب است بدانید از آن جایی که هیچ‌کس حاضر نشده بود تا مبلغ هنگفتی برای خرید چنین خانه خوفناکی پرداخت کند، خانواده برادوس ماه گذشته تصمیم گرفت حال که پرونده هنوز جاری و بلاتکلیف است، خانه کنونی را خراب کرده و دو ساختمان جدید در آن بسازد، اما آیا بعد دریافت نامه‌های تهدیدآمیز از سوی یک فرد “مراقب خانه”، این تصمیم درستی است؟

دزد قبر روسی

در این مورد، یک عکس حتی مات شده، حرف‌های زیادی برای گفتن داشته و حس خوف حادثه را منتقل می‌کند.

اتفاق وحشتناکاین تنها یکی از 29 عروسک ساخته شده از اجساد زنان مومیایی شده‌ای است که در منزل آناتولی مسکوین (Anatoly Moskvin) چهل و پنج ساله به طور اتفاقی پیدا شد. هر کدام از این عروسک‌های شبیه انسان، به صورت ماهرانه‌ای حتی از قسمت دستان و صورت پوشانده شده بودند که برخی از آن‌ها بر روی لوازم خانه و برخی دیگر در قفسه قرار داشتند. یکی از آن‌ها شباهت زیادی به Teddy Bearداشته و با سر یک حیوان بر روی گردن دیده می‌شد.

تا اینجا نمی‌توان این مورد را یک اتفاق وحشتناک خطاب کرد، مگر اینکه در ادامه بگوییم در گزارشات روزنامه انگلیسی میرور (The Mirror) آمده که بدن این عروسک‌ها، متعلق به اجساد دختران 3 تا 12 ساله‌ای بوده که از قبر ربوده شده‌اند. این روزنامه همچنین مدعی شده که این فرد از ساخت و گردآوری چنین مجموعه هراسناکی، هدف مشخصی را در ذهن داشته است:

آناتولی مسکوین، که به 13 زبان زنده دنیا صحبت کرده و توسط برخی یک نابغه خطاب می‌شود، برای هر یک از اجساد مومیایی شده یک نام مشخص کرده و برای آنان جشن تولد تدارک می‌دیده است. وی همچنین اطلاعات خود درباره هر یک از اجسادی که می‌ربود را افزایش داده و مطابق با زندگی‌نامه هر فرد، رویه‌ای متفاوت برای درست کردن بدن عروسک دنبال می‌کرد.

رفتارهای ترسناک وی گویا زمانی که والدینش برای سورپرایز کردن به دیدن وی رفتند، آشکار شد. هر چند در سال 2011 پلیس محلی وی را دستگیر کرد، هرگز دلیل موجهی و روشنی برای نگه داشتن وی در پشت میله‌های زندان پیدا نشد.

حوادث خانه شبح‌وار

در آگوست سال 2006 میلادی، گروهی از دختران پیش از شروع شدن سال آخر دوره دبیرستانشان، به سمت شهر مادری خود در وورتینگتون ایالت اوهایو (Worthington, Ohio) در حرکت بودند. شب خسته کننده بعد از اقامت، تبدیل به یک اتفاق وحشتناک شد، زمانی که آن‌ها تصمیم گرفتند تا به مکانی که کودکان محلی آن را “خانه شبح‌وار” می‌دانستند، سرک بکشند. این مکان دارای یک حیاط بزرگ بسیار سرسبز و درختانی بلند بوده و درست در طرف مقابل یک قبرستان قرار داشت. دختران نوجوان تصور می‌کردند که این منزل متروکه است، اما متاسفانه کاملا در اشتباه بودند.

اتفاق وحشتناکاین اولین دفعه‌ای نبود که الن اس دیویس (Allen S. Davis) منزوی و 41 ساله، که به همراه مادر خود در این خانه زندگی می‌کرد، پذیرای دسته‌ای از مهمانان ناخوانده بود. او یک اسلحه برای محافظت از خود داشت که به محض دیدن دخترها، بد ندانست تا چند تیر هشدار شلیک کند، چون این روش در چنین مواقعی شدیدا کارساز ظاهر شده بود، اما متاسفانه این بار، یکی از تیرهای اسلحه قدیمی خودسر عمل کرده و مستقیما به سر یک دختر 17 ساله در میان این گروه دختران اصابت کرد.

به طور معجزه آسایی این دختر از مرگ حتمی نجات پیدا کرد و عواقب این اتفاق شدیدا در میان مردم محلی تاثیر گذار شد. بسیاری معتقد بودند که دیویس تقریبا مردی بیمار از لحاظ روحی است، اما همچنان به طور هوشیارانه از دارایی خود محافظت می‌کند. در ادامه این حادثه فاکس نیوز در سال 2007 گزارش داد:

پلییس تشخیص داده که این گروه از دختران مقصر این حادثه نبوده‌اند، چون به میزان زیادی به محدوده تحت تملک دیویس نزدیک نشده و به طور واضحی قابل مشاهده نبودند، اما دیویس نیز از طرف دیگر در بازجویی گفته که قصد آسیب رساندن به هیچ شخصی را نداشته است. نهایتا وی در دادگاه به دو مورد حمله تبهکارانه متهم شد تا بیش از این ماجرای یک اتفاق وحشتناک دنیا در سال 2006، به کندوکاش در زندگی مرموز شخصی وی ادامه پیدا نکند.

مادر دیویس در سال 2009، در حالی که فرزندنش مشغول سپری کردن دوران 19 ساله زندان خود بود، از دنیا رفت. همچنین در سال 2013 خانواده دختر 17 ساله تیر خورده از ناحیه سر اعلام کردند که فرزندشان به میزان 90% بهبودی پیدا کرده است. در همان سال، در یک مزایده این خانه به تملک شخصی درآمد که تصمیم داشت به طور کامل محل را بازسازی کند.

سرقت اتوبوس مدرسه در چوچیلا

در جولای سال 1996، 26 کودک در رده سنی 5 تا 14 سال همانند دیگر روزها در اتوبوس مدرسه خود، در مسیر خانه‌هایشان در شهر چوچیلا (Chowchilla، شهری در شهرستان مادرا ایالت کالیفرنیا) قرار داشتند. همه چیز به خوبی و خوشی پیش می‌رفت تا زمانی که توسط یک ون از کار افتاده جاده بسته شده و گروهی از مردان نقاب‌دار سلاح به دست، به سمت درب جلویی اتوبوس یورش بردند. کودکان و راننده اتویوس در یک اتفاق وحشتناک دنیا در قرن بیستم، به تعدادی خودروی ون منتقل شده و طی زمان حدود 11 ساعت در گرمای طاقت فرسایی به محلی دیگر برده شدند. نهایتا خودروها در نزدیکی یک معدن سنگ در نزدیکی لایو مر (Livermore) توقف کردند، مکانی که 100 مایل با چوچیلا فاصله داشت.

کار مشقات بار و وحشتناک درست از این محل آغاز شد. در بازبینی حادثه در سال 2015، سی‌ان‌ان با جمعی از قربانیان حادثه همچون لیندا کارهو (Lynda Carrejo) صحبت کرد که در آن زمان، در سال چهارم ابتدایی مدرسه تحصیل می‌کرد. او در این برنامه گفت:

آدم ربایان از هر کودک نام، سن، آدرس محل زندگی و تلفن منزل را سوال کرده و همچنین بخشی از لباس‌ها و دیگر متعلقاتشان را از آن‌ها گرفتند، اما هرگز در مورد اینکه چرا اقدام به این کار کرده‌اند، صحبتی به میان نیاورند. تنها با داشتن چراغ‌هایی برای روشن کردن معدن تاریک، آدم ربایان به کودکان و همچنین راننده اتوبوس دستور دادند تا وارد چیزی که شبیه یک قبر بزرگ بود شوند، یعنی یک کامیون متحرک مخفی در زیر زمین. این کامیون دفن شده در دل زمین، همانند یک تابوت و سنگ قبر برای ما بود. در واقع آن شبیه یک تابوت بزرگی بود که همه ما را یکجا در دل خود نگه می‌داشت.

هر یک از گروگان‌ها مجبور بودند تا با تجربه کردن یک اتفاق وحشتناک ، از یک نردبان متصل به انتهای خودروی مخفی پایین برود. در این مکان غذای بسیار کمی موجود بود، اما نبود هیچ گونه تهویه هوا برای نفس کشیدن راحت مشکل بزرگ‌تری به شمار می‌آمد. بعد از 16 ساعت، تنها فرد بزرگسال گروه، یعنی راننده ، به همراه تعداد دیگری از کودکان یک ایده برای فرار پیدا کردند. آن‌ها تصمیم گرفتند تا لوازمی را بر روی هم انباشته کرده و ارتفاع بلندی درست کنند تا به سقف خوردو رسیده و با باز کردن درب آن، امکان فرار خود را میسر کنند.

اتفاق وحشتناکخوشبختانه پیدا کردن عاملان این اتفاق وحشتناک در آن زمان برای پلیس پر دردسر تمام نشد، چون یکی از آن‌ها فرزند مالک معدن سنگ بود. هر سه نفر آدم ربایان در خانواده‌هایی ثروتمند بزرگ شده بودند، از همین رو درخواست غرامت 5 میلیون دلاری موضوعی بسیار گیج کننده است که البته توسط وکیل آن‌ها، “حرص و طمع زیاد” عنوان شد. دو نفر از این گروه تبهکار تاکنون توانسته‌اند آزادی مشروط خود را به دست بیاورند و نفر سوم، که خرابکاری‌های زیادی در زندان نیز کرده است، احتمالا در سال 2018 آزادی مشروط خود را کسب خواهد کرد. یکی دیگر از قربانیان این حادثه، برون هاید (Brown Hyde) در گفتگو با سی‌ان‌ان گفته:

برای یک شخص 50 ساله (اشاره به سن کنونی خود)، ترسیدن از تاریکی اتفاقی عادی نیست! (اما متاسفانه وی از آن زمان تاکنون با لامپ روشن اتاق به خواب شبانه رفته و هر از چند گاهی کابوس‌های وحشتناکی می‎بیند). در خواب‌های وحشتناکی که من می‌بینم تقریبا همیشه آماده مرگ هستم و معمولا یک شخص مرا به قتل می‌رساند. در برخی کابوس‌ها شخصا در مراسم تدفین خود حضور داشتم.

دریچه قتل

مرگ‌های کشتی تفریحی، به طور نگران کننده‌ای خبر ساز شد. یکی از نخستین اتفاقاتی که سریعا عمومی شد، قتل بازیگر زن انگلیسی، آیلین گیبسون (Eileen Gibson) بود که بیشتر با نام هنری خود، گی گیبسون، شناخته می‌شد. در سال 1947 دختر 21 ساله در حال بازگشت به انگلیسی از آفریقای جنوبی بود تا در ادامه در محصول “پسر طلایی”، ساخت کلیفورد اودتس (Clifford Odets) بازی کند.

اتفاق وحشتناکاز آنجایی که مباشر کشتی،جیمز کمب (James Camb) به وی علاقه پیدا کرد، او هرگز به خانه بازنگشت. جیمز به خاطر علاقه زیادی که به زنان داشت، لقب دون جیمی (Don Jimmy) را از آن خود کرده بود، اما کسانی که این لقب را به وی داده بودند، به احتمال زیادی نمی‌دانستند که جیمز در جلب توجه زنان تمایل آن‌ها را مد نظر قرار نمی‌دهد. مسبب یکی دیگر از اتفاقات وحشتناک دنیا ، چند باری گیر پلیس افتاد، تا اینکه بالاخره یک مرتبه به پرتاب کردن بدن مرده یک زن جوان از دریچه کابین خود و انداختن وی به دل دریا اعتراف کرد.

حتی بدون جسد، شواهد کافی برای محکوم کردن وی وجود داشت. حکم اعدام نهایتا به زنده نگه داشتن وی تغییر پیدا کرد و او به صورت مشروط از زندان آزاد شد، با وجود این که پیش از آن نیز چند دفعه‌ای متهم به تجاوز به عنف به زنان مسافر شده بود. در سال 1967 او مجددا، این بار به خاطر حمله به یک دختر 13 ساله، دستگیر شد، اما متاسفانه این اقدام بعد از پدید آمدن یک اتفاق وحشتناک دیگر صورت گرفته و جیمز تا آن زمان به سه زن دیگر نیز یورش برده بود. جیمز این دفعه بعد از دستگیری، به حبس ابد محکوم شد.

زنی که زنده زنده دفن شد

به نقل از روزنامه واشینگتن بی (Washington Bee) در چهاردهم جولای سال 1894:

اتفاق وحشتناکالنور مارکهام (Eleanor Markham) زنی بیست و دو ساله بود که از قرار معلوم در روز یکشنبه (زمانی نزدیک به زمان انتشار خبر) از دنیا رفت. در حالی که جسد وی از خانه و محل فوت جا به جا می‌شد، یک ضربه بسیار ضعیف به پوشش قبر توجه‌ها را به سمت خود جلب کرد. بله، جسد مرده النور به آرامی از جا بلند شده و مرگ را پس زد. او برای بهبود وضعیت جسمانی سریعا به خانه منتقل شد. از قرار معلوم النور طی فرآیند انتقال و دفن کاملا آگاه بوده، اما قدرت دادن هرگونه نشان برای خبر کردن دیگران از زنده بودن خود را نداشته است، تا جایی که کار به دفن کامل و ریختن خاک رسیده و این ترس نیرویی برای برخواستن به وی داده است. خبررسانی اندرسون کالیفرنیای جنوبی، چند هفته بعد گزارش واضح‌تری را از این اتفاق، به نقل از النور مارکهام، ارائه کرد:

من در تمامی لحظاتی که شما مشغول به فراهم کردن مقدمات دفن من بودید، کاملا هوشیار بودم. ترسی که من را احاطه کرده بود، غیر قابل تشریح است. من نزد خدا برای گرفتن قدرتی برای تحرک دعا کردم و با تلاش بیشتر توانستم ضربه کوچکی به پوشش قبر وارد کنم. در ابتدا این خوف را داشتم که کسی صدای من را نمی‌شنود، اما زمانی که دیدم پوشش قرار گرفته بر روی قبر در حال محو شدن است، فهمیدم که صدای من شنیده شده است (توسط پروردگار و مردم اطراف)

النور اولین فردی نبود که بعد از صدور حکم فوتی، به زندگی بازگشته است. چه کسی می‌داند چند نفر بعد از گذاشتن سنگ قبر به زندگی بازگشته و چه دوران هراسناکی را در زیر زمین، با کوفتن به سنگ قبر تجریه کرده‌اند، تا زمانی که مرگ آن‌ها را به راستی فرا گرفته است.

 

 

 

موضوع: ,
نويسنده :مهندس سجاد مولایی
تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 2:45

داستان کوتاه جالب ولی ت

داستان کوتاه جالب ولی ترسناک

در این بخش می پردازیم به ترسناک ترین داستان کوتاه روز.پسر عموی بزرگم منزل ای را خرید و همان را بازسازی کرد. همان منزل در سال ۱۸۷۰ ساخته شده بود و از اوایل ۱۹۹۰ تا به حال کسی در همان اقامت نداشت، یعنی درست از آن زمانی که مالکش یک دکتر بود و درگذشت.

 

مطب و داروخانه همان دکتر در پشت منزل واقع شده بود. یک خانه سرایداری هم کنار منزل بود….از قرار معلوم یکی از پسرهای دکتر به دختر جوان سرایدار پیشنهاد ازدواج می دهد، اما دکتر مخالفت نموده و در نتیجه دختر بیچاره خودش را پایین پله های سالن حلق آویز مي نمايد.

 

همان وقت رسم بود که پس از مرگ هر فرد در منزل، تا مدتی روی همه آینه ها و ساعت ها پارچه ای تیره می انداختند تا ارواح مرده ها در آنها گیر نیفتند اما از قرار معلوم دکتر از همان رسم بی خبر بود. پسرعموی من نیز که از دکوراسیون منزل بسیار خوششش آمده بودُ در مدل مبلمان و تابلوها و آینه ها تغییری ایجاد ننمود.

 

زمانی که در ایام عید به همراه داداش کوچکم و پسرعموهای دیگر به دیدن آنجا رفتیم، آینه ای قشنگ مقابل راه پله اعتنای مرا به خود جلب نمود. در حالی که به دقت و از نزدیک همان آینه را تماشا می کردم، متوجه شدم که چند اثر انگشت روی همان به چشم می خورد.

 

من با آستین لباسم تلاش کردم که همان لکه ها را پاک کنم اما در کمال شگفت و ناباوری متوجه شدم که خاصیت انگشت به خورد آینه رفته میباشد و پاک نمی گردد! همین تنها پدیده عجیب و غریب و غیر پیش پا افتاده در آنجا نبود.هنگامی که در سالن می نشستم و تمام کنار هم بودیم،

 

به وضوح صدای آهسته موسیقی و قدم های سبک یک زن و یا مرد را می شنیدیم. اگرچه واضح نبود که چه حرفهایی زده می گردد اما در هر صورت صدایی خشمگین و یا غضبناک نبود، حقیقتا می توانم بگویم که همان سر و صداها بسیار هم دلنشین و خوشایند بوده اند.

 

هر زمان که به سوی صدا می رفتم، ناگهان صداها قطع می شدند. اما در بالای راه پله واقعا حضور نحس و شرارت بار شخصی را احساس می کردم، نه تنها در یک بخش ، بلکه در همه بخش های بالای منزل.اگرچه من هم پسرعمویم را دوست دارم و هم منزل جدیدش را اما تنها زمانی به آنجا می روم که مجبور باشم! راستش از طبقه بالای آنجا وحشت دارم.

 

من یک دختر ۱۶ ساله بی باک و شجاع هستم، هیچ گاه از سواری در ترن های خطرناک هوایی ترسی به خود راه نمی دهم و با رضایت خاطر به تماشای فیلم های جنایی و ترسناک می نشینم اما اعتراف می کنم که از آنجا می ترسم.مادرم همچنان حرفهایم را باور نمی بکند و به نظرش مجنون شده ام، اگرچه خود او هم صدای قدم ها را می شنود و اثرات انگشت را روی همان آینه می بیند!

موضوع: ,
نويسنده :مهندس سجاد مولایی
تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 2:37
مرحوم آیه الله آقای حاج سید جمال الدین گلپایگانی که از اعاظم علما و مراجع تقلید نجف اشرف بودند و سه مقام کرامت نفس و پاکی روح و تزکیه و تهذیب و اجتناب از هواهای نفسانیه رسیده بودند می فرمودند: من در اصفهان که بودم نزد دو استاد بزرگ مرحوم آخوند کاشانی و مرحوم جهانگیرخان درس اخلاق و سیر و سلوک می آموختم و به دستور آنها به قبرستان تخت فولاد می رفتم، عادت من این بود که شب پنجشنبه و جمعه می رفتم و یکی دو ساعت در بین قبر ها حرکت می کردم و در عالم مرگ و ارواح تفکر می نمودم، بعد چند ساعتی استراحت می کردم و سپس برای نماز شب و مناجات بر می خاستم. 
شبی از شبهای زمستان که برف می آمد آمدم و در یکی از حجره ها رفتم، خواستم دستمالم را باز کنم و چند لقمه ای غدا بخورم که در اینحال در مقبره را زدند و جنازه ای را آوردند و گفتند که متصدی آن مقبره تا صبح قرآن بخواند و آنها صبح برای دفن جنازه بیایند. 
همراهیان، جنازه را گذاشتند و رفتند و یکمرتبه دیدم ملائکه عذاب آمدند و چنان گرزهای آتشین بر سر او می زنند که آتش به آسمان زبانه می کشید و فریاد هایی از این مرده بر می خواست که گویی تمام قبرستان متزلزل شده بود. 
من از مشاهده این مناظره از حال رفتم و بدنم به لرزه در آمد، اما آن صاحب مقبره هیچ نمی فهمید، هر چه به او اشاره کردم حال من بد است در را باز کن او نمی فهمید و من هم زبانم قفل شده بود و حرکت نمی کرد بالاخره به او فهماندم می خواهم بروم او گفت کجا می روی، هوا سرد است برف آمده گرگها تو را می درند ولی من نمی توانستم به او بفهمانم طاقت ماندن ندارم، به هر حال از مقبره خارج شدم و خود را به سختی به اصفهان رساندم و در راه چندین بار به زمین خوردم و یک هفته مریض بودم و استادان من از من پذیرایی می کردند تا کم کم قدری نیرو و قوه گرفتم.
موضوع: ,
نويسنده :مهندس سجاد مولایی
تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 2:37

 

 
داستان روح پیرمرد

داستان روح پیرمرد

 

وقتی چهارده سال داشتم پدر و مادرم از یكدیگر جدا شدند و من، مادر، خواهر و برادر كوچكم به خانه ارواح مادربزرگ و پدربزرگ نقل مكان كردیم. از آنجا كه من نوه بزرگ نانا و پدربزرگ بودم اوقات زیادی را در كنار آنها می‌گذراندم ولی آن زمان كه با مادر، خواهر و برادرم به آن جا رفتیم بیش از هر زمان دیگری فعالیت‌های ارواح را احساس می‌كردم.

 

نمی‌دانم درست است یا غلط ولی بارها شنیده‌ام ارواح از بچه‌ها انرژی می‌گیرند و من، در آن زمان كه سه بچه در آن خانه حضور داشت اولین شبح را به چشم دیدم. آن روز روی تختم به خواب عمیقی فرو رفته بودم كه ناگهان بی‌دلیل بیدار شدم.

 

صدای زنگ ساعت طبقه پایین به گوشم خورد و ناخودآگاه به ساعت شماطه‌دار اتاقم نگریستم. دقیقا نیمه‌شب بود. احساس غریبی داشتم. فكر می‌كردم كسی مرا تماشا می‌كند. به پایین تختم نگاه كردم. غباری سپیدرنگ دیده می‌شد. آن غبار یا مه شبیه به یك انسان بود.

 

انسانی كه هیچ قسمت از اندامش قابل دیدن و شناسایی نبود. پیش خودم تجسم كردم كه او یك پیرمرد با ریش سفید است. خیلی ترسیدم، برگشتم و به روی شكم خوابیدم و بالش را روی سرم فشار دادم.

 

لازم به گفتن نیست كه آن شب دیگر خوابم نبرد. در طول این سال‌ها خیلی اتفاقات در آن خانه افتاده است كه همه آنها انسان را به یاد ارواح و اشباح می‌اندازد. خیلی چیزها ناپدید می‌گشتند و بعد از مدتی خود به خود در جایی پیدا می‌شدند كه صدبار گشته بودیم.

 

بوهایی عجیب از عطرهای قدیمی در فضا می‌پیچید یا حتی گاه پیانو نیمه‌های شب به خودی خود آهنگ می‌نواخت.

موضوع: ,
نويسنده :مهندس سجاد مولایی
تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 2:30
 
 

پاسخ این پرسش را می‏توان در دو بند بررسی کرد:

یکی این که آیا موجوداتی به نام جن و روح وجود دارند یا نه، و دیگر این که دخالت آن‏ها در زندگی انسان‏ها چگونه و به چه میزانی است.

مسأله وجود جن چیزی است که افزون بر تجربه و اعتراف ادیان گوناگون بشری به آن، آیات فراوانی از قرآن کریم آن را اثبات می‏کند.

در قرآن، بیش از 22 مورد از آن یاد شده است. بر حسب آن چه از آیات قرآن کریم استفاده می‏شود، جن موجودی است که به طور طبیعی با دیدگان ما قابل رؤیت نیست؛ امّا همانند انسان‏ها درک و عقل می‏دارد و نیز دارای شهوت و تمایلات نفسانی است.

این موجودات نیز چون آدمیان به گروه خوب و بد، مسلمان و کافر و ستمگر و عادل تقسیم می‏شوند. جن از آتش خلق شده؛ چنان که انسان از خاک آفریده شده است؛ ولی خلقت جن از آتش به این معنا نیست که هم اکنون نیز او خواص آتش را دارد؛ چنان که انسان خواص خاک را ندارد.

در کتاب قاموس قرآن با استناد به آیات قرآن، خواصّی برای جن ذکر شده که به برخی از آن‏ها اشاره می‏کنیم:

 1. جّن و انس، دو موجود ارزشمند هستند و قرآن آن‏ها را ثقلان نامیده است.

 2. جن از آتش (نیرو و حرارات مخصوص) آفریده شده است؛

 3. جن مانند انسان، مکلّف به انجام دادن اعمال است؛

 4. گنهکاران و کافران جن همچون انسان‏ها اهل جهنّم هستند؛

 5. جن‏ها نیز همچون انسان‏ها می‏میرند و از بین می‏روند؛

 6. جن ما را می‏بیند؛ ولی ما او را نمی‏بینیم؛

 7. آن‏ها مانند آدمیان کار می‏کنند و قدرت کار کردن دارند؛

 8. تکثیر جن به وسیله ازدواج صورت می‏گیرد؛

 9. جنّیان به رسول خدا ایمان آوردند؛

 10. آنان همچون ما سخن می‏گویند و یک‏دیگر را به نیکوکاری دعوت می‏کنند؛

 11. در سوره الرّحمن، 31 بار به جن و انس با لفظ «فبای الأ ربکما تکذبان» خطاب شده است;{1}

امّا روح بر دو معنااطلاق می‏شود: یکی روحی که موجودات ذی روح و زنده دارند که انسان یکی از آن‏ها است و آن واقعیّتی قابل درک است؛ چه این که تمام آثار و حرکات جسم به وسیله روح انجام می‏شود و جسم، ابزاری برای روح است، و جسم بدون روح جمادی بیش نیست و نیز از ضروریات ادیان الهی این است که این روح پس از مرگ تا قیام قیامت حالاتی دارد که همه آن‏ها دقیقاً بر ما آشکار نیست.

امّا بعضی روایات و آیات قرآن کریم، برخی از ابعاد آن را بیان کرده است. و برای اطّلاع بیش‏تر می‏توان به کتاب‏های مربوط به معاد و عالم پس از مرگ مراجعه کرد.

 معنای دیگری که کلمه روح در آن به کار رفته، به ویژه در قرآن مجید، ملک و فرشته‏ای الهی است که گاهی با عنوان روح القدس و گاهی روح الامین از آن یاد شده؛ البتّه در برخی آیات قرآن، جدا از فرشتگان و در عرض آن‏ها ذکر شده است به این صورت که در دو مورد، روح پس از ملائک آمده؛ مانند سوره قدر که می‏فرماید: «تنزل الملائکْ و الروح»;{2} در سوره معارج نیز آمده است: «تعرج الملائکه و الروح الیه»;{3}در سوره نبا، بر عکس آن دو آیه، روح را پیش از ملائکه ذکر کرده است: «یوم یقوم الروح و الملائکه صفا»;{4} که شاید از باب ذکر خاص بعد از عام یا ذکر عام بعد از خاص باشد که این گونه بیان به سبب بیان شرافت و عظمت بیش‏تر آن یک مورد است؛ بنابراین، از آیات پیش گفته به دست می‏آید که روح از سایر ملائکه برتر و گرامی‏تر است و شاید روح موجودی غیر از فرشتگان و برتر و گرامی‏تر از آن‏ها باشد. در پاسخ بخش دوم پرسش که جنّ و روح در زندگی انسان‏ها نقش دارند نیز می‏توان گفت: با توجّه به این که شیاطین گونه‏ای از جنّیان هستند، به تصریح آیات قرآن کار شیطان چیزی جز وسوسه قلبی و نیکو نمایاندن بدی‏ها، زشت جلوه دادن خوبی‏ها و ایجاد غفلت در انسان نیست؛ البتّه آنان نمی‏توانند در انسان تأثیر فیزیکی داشته باشند. در سوره ابراهیم، آیه 22، خداوند مناظره شیطان با جهنّمیان را بیان می‏کند که شیطان به آنان می‏گوید: «ما کان لی علیکم من سلطان الا ان دعوتکم فاستجبتم لی فلا تلومونی و لوموا انفسکم...؛ تسلّطی از جانب من بر شما نبود، جز این که شما را دعوت کردم و شما اجابت کردید؛ پس مرا سرزنش نکنید و خود را سرزنش کنید. در سوره نسا، آیه 120 نیز قرآن می‏فرماید: «یعدهم و یمنیهم و ما یعدهم الشیطان الا غرورا؛ به آن‏ها وعده می‏دهد و آن‏ها را به هوس می‏اندازد و شیطان جز برای فریب، وعده‏ای نمی‏دهد». این قبیل آیات در قرآن بسیار است که گاهی وعده فقر و گاهی نسیان (فراموشاندن) به شیطان نسبت می‏دهد و گاهی او را همنشین کسانی معرّفی می‏کند که از یاد خدا روی برتافته‏اند.

 در این آیات مقصود از شیطان جن‏هایی هستند که به خداوند کافر بوده، و دشمن بشرند. آن‏ها انسان‏ها را می‏بینند؛ ولی انسان‏ها آنها را نمی‏بینند. در سوره اعراف آیه 27 نیز قرآن می‏فرماید: «ای فرزندان آدم! شیطان شما را گول نزند؛ آن گونه که پدر شما را از بهشت خارج کرد و پوشش آن‏ها را کند تا زشتی‏هایشان را نشانشان دهد. به درستی که شیطان چنین است. او و گروهش شما را می‏بینند از جایی که شما آن‏ها را نمی‏بینید. ما شیاطین را دوستان کسانی قرار دادیم که ایمان نمی‏آورند». در سوره کهف نیز پس از آن که به داستان سجده نکردن ابلیساشاره‏ای شده است، می‏فرماید: «او از جن بود؛ پس از امر پروردگارش سرپیچی کرد. آیا او و فرزندانش را به جای من، دوستان خود می‏گیرید، در حالی که او دشمن شما است؟ [او]بد جایگزینی برای ستمگران است»؛ البتّه انسان هر مقدار که بیش‏تر از خدا روی بگرداند، شیطان بر او مسلّطتر می‏شود. در سوره نحل، آیات 98 تا 100 آمده است: «پس آن گاه که قرآن را قرائت کردی، به خداوند از شیطان رانده شده پناه بر؛ زیرا برای او تسلّطی نیست بر کسانی که ایمان آوردند و بر پروردگارشان توکّل کردند. فقط تسلّطش بر کسانی است که او را ولی خود گرفتند و آن‏ها که به خداوند مشرک کند». با توجّه به این آیات و آیات دیگر قرآن، و روایات فراوانی که در این زمینه‏ها آمده است، شیاطین که همان جنّیان کافر و فاسق و دشمن انسان‏ها هستند، فقط از راه وسوسه و نفوذ در دل در کمین نشسته‏اند و ایمان و توکّل به خدا و پناه بردن به او می‏تواند نقشه آن‏ها را نقش بر آب کند؛ ولی جنّیان مؤمن، هیچ گونه آزادی به انسان‏ها نمی‏رسانند؛ البتّه بر حسب آن چه مشهور است، امکان دارد جنّیان در وضع خاصّی برای افراد ویژه‏ای ظاهر شوند و برخی کارها را انجام دهند؛ ولی بیش‏تر قصّه‏هایی که گفته می‏شود، چیزی جز خرافات، افسانه‏ها و تخیّلات نیست بسیاری از افراد ساده درباره تشنّج ها و بیماری‏های مربوط به اعصاب که احیاناً ناشی از کمبود کلسیم و سایر عناصر لازم برای سلامت است، تصوّر می‏کنند که شخص بیمار جن زده شده و به جای معالجه‏های مناسب پزشکی و درمان اعصاب، دنبال افرادی که بسیاری از آن‏ها شیّاد و حقّه‏بازند، می‏روند تا جن را از آنان دور کنند؛ به همین سبب است که این اعتقادات در نقاطی که مردم آن بی‏سوادتر و از فرهنگ دورتر هستند، بیش‏تر رایج است و مردم فهمیده و دانشمندان، کم‏تر اسیر این خرافات می‏شوند. نقش روح در زندگی انسان نیز پر واضح است؛ زیرا هر انسانی به وسیله روح مخصوص به خود زنده است؛ ولی تصرّفات ارواح مرموز و مردگان قبلی در انسان‏های زنده بیش‏تر تخیّلاتی است که درباره به جن وجود دارد. آن چه که گاهی میان مردم به صورت احضار روح مطرح است، حتّی با فرض مشاهده برخی آثار و حرکات، دلیلی بر این که انجام دهنده آن‏ها روح باشد، آن هم روح فلان شخص معیّن وجود ندارد و حداکّثر ثابت می‏شود که عوامل و موجوداتی غیر از آن چه ما با حواسّ پنجگانه خود حس می‏کنیم، وجود دارد که وجود موجودات غیر محسوس از نظر ما قطعی و صد در صد است؛ ولی حضور روح ثابت نمی‏شود؛ بلکه از ادله عقلی و نقلی به دست می‏آید که ارواح مؤمنان و همچنین ارواح کافران پس از مرگ آن چنان رها نیستند که هر شخصی بتواند آن‏ها را احضار کند و به اجبار، آن‏ها را به حرف زدن وادارد. در عین حال، امکان آن را نمی‏توان انکار کرد.

 پاورقی:

 [1].برای اطّلاع بیش‏تر، ر.ک: قاموس قرآن، مادّه جن/

 [2]. قدر، 5/

 [3].معارج،4/

 [4].نبأ،38/

موضوع: ,
نويسنده :مهندس سجاد مولایی
تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 2:25

خانه های محل زندگی ارواح در آمریکا + تصاویر

خانه های ارواح ، خانه ارواح
عکاس معروفی به نام سلف لاولس که متخصص عکس گرفتن از مکان های متروکه در آمریکا است در گزارشی جالب اما ترسناک از خانه های ارواح عکاسی کرده است.
بازدید : 15,976 نفر

خانه های ارواح در آمریکا

از زمان های بسیار دور حرف از روح که به میان می آید یک ترس و وحشتی وجود هر کسی را فرا می گیرد،بسیاری بر این باورند که ارواح فقط در مکان های مخروبه و متروکه حضور دارند با ما همراه باشید چند عکس از مکان هایی مشاهده کنید که ارواح در آنجا زندگی می کنند.خانه های ارواح

خانه های ارواح

«سف لاولس» عکاسی است که متخصص عکس گرفتن از مکان های دور افتاده و خراب شهری در ایالات متحده آمریکا است.در عکس هایی که او گرفته، مراکز خرید، خانه ها و کارخانه های فراوانی دیده می شود که تعصیل و بدون استفاده در گوشه ای متروک و بی استفاده و خالی از سکنه ماده اند.«لاولس» به سراسر ایالات متحده برای پیدا کردن جذاب ترین مکان ها مرتبط با موضوع مورد علاقه اش سفر کرده است.

خانه های ارواح

خانه های مشهور به خانه ارواح

 

 

اما یکی از بهترین مجموعه های او، بی شک عکس هایی است که از خانه هایی ترسناک گرفته است. خانه هایی که مشهور است ارواح در آن ها زندگی می کنند. به همین دلیل هیچ کس ساکن آن ها نیستند و کسی جرئت ندارد به آن ها نزدیک شود.

«لاولس» همزمان با «هالوین»، تعدادی از بهترین عکس هایی را که از این خانه های ارواح گرفته است، در قالب کتابی با نام «13:یک داستان ترسناک آمریکایی»، گرد آوری کرده است.

تعدادی از این عکس های با کیفیت، ایالتی که در آن واقع شده اند و توضیح کوتاهی درباره هرکدام از آن ها، در ادامه آورده شده است. تا به حال هرچه خانه ارواح در فیلم ها دیده اید فراموش کنید. این خانه ها واقعی هستند.

میشیگان

خانه های ارواح

«عمارت هیوت» واقع در پارک «براش» در «میشیگان»

 

در سال 1941، «عمارت هیوت» واقع در پارک «براش» در «میشیگان»، به عنوان فاحشه خانه ای برای افراد رده بالای جامعه مورد استفاده قرار می گرفته است. سال ها بعد، چندین جسد در سرداب های این عمارت پیدا شد. بر روی بدن و سینه هر کدام از این اجساد، دایره ای کامل و بدون کوچکترین عیب و نقصی کشیده شده بود.

کنتاکی

خانه های ارواح

خانه «سیر» در کنتاکی

 

گفته شده، پس از این که پدر و مادر چهار کودک، در این خانه که به خانه «سیر» مشور است همزمان دست به خودکشی زدند، آن ها بیش از یک دهه تنها در این خانه زندگی می کرده اند.

اوهایو

خانه های ارواح

خانه «نووا»، واقع در «یانگستون اوهایو»

 

خانه «نووا»، واقع در «یانگستون اوهایو»، جایی است که «بجامین البرایت»، به شکلی تصادفی پسرش را کشت و بعد نیز از فرط احساس گناه و اندوه، خود و همسرش را نیز در سال 1958 ناکار کرد. خانه از همان زمان به بعد خالی مانده. البته آن جا ساکنین خودش را دارد!!!

میشیگان

خانه های ارواح

عمارت «معبد شکل روح زده»

عمارت «معبد شکل روح زده»، جایی است که در آگوست سال 1942، سه قتل در آن به وقوع پیوسته است.

تگزاس

خانه های ارواح

عمارت روح زده «هولی»

 

عمارت روح زده «هولی»، یک مهمانخانه بین راهی بود که در دهه 70 میلادی، مرگ هایی عجیب و غریب در آن اتفاق افتاد.

اوهایو

خانه های ارواح

«عمارت میلان»، محل زندگی جادوگر ها

 

سال های متمادی گفته می شد که «عمارت میلان»، محل زندگی جادوگر ها است. به مالک آن جا «میلان» جادوگر می گفتند و ظاهرا، زیر ایوان جلویی خانه دفن شده است.

پنسیلوانیا

خانه های ارواح

عمارت «خانه عروسک»، واقع در «فیلادلفیا پنسیلوانیا»

 

در عمارت «خانه عروسک»، واقع در «فیلادلفیا پنسیلوانیا»، هیچ کس زندگی نمی کند و فقط در سرتاسر خانه، عروسک های مختلف به همراه اره هایی که بر روی قفسه های گوناگون، مرتب و تمیز چیده شده اند دیده می شود.

کنکتیکت

خانه های ارواح

عمارت «بیلی» واقع در «هارتفورد کنکتیکت»


عمارت «بیلی» واقع در «هارتفورد کنکتیکت»، خانه ارواحی است که الهام بخش سریال «داستان ترسناک آمریکایی» بوده است.

اوهایو

خانه های ارواح

خانه متروکه واقع در «کلیولند»

 

این خانه واقع در «کلیولند»، جایی است که «مایکل مدیسن»، قاتل زنجیره ای، قربانیانش را شکنجه می کرد و می کشت.

پنسیلوانیا

خانه های ارواح

عمارت خانواده «الیور» واقع در «چستر اوهایو»

 

این جا عمارت خانواده «الیور» واقع در «چستر اوهایو» است. خانواده «الیور» در سال 1898 گم شدند. آن چه داستان این خانواده را ترسناک می کند این است که با وجود این که هیچ گاه پیدا نشدند، اما افراد محلی زیادی ادعا کرده اند که آن ها را پشت پنجره عمارت شان دیده اند.

اوهایو

خانه های ارواح

خانه متروکه «اکرون اوهایو»، محل زندگی دوران کودکی یکی از بدنام ترین قاتلان زنجیره ای تاریخ آمریکا


این خانه واقع در «اکرون اوهایو»، محل زندگی دوران کودکی یکی از بدنام ترین قاتلان زنجیره ای تاریخ آمریکا، «رابرت بردلا» است که به «قصاب شهر کانزاس» مشهور بود.

او در زندان، درباره دوران سخت و بدی که در کودکی در «اوهایو» داشته صحبت کرده است. او به خصوص به ماجرای مورد تجاوز قرار گرفتنش در سن 16 الگی در این خانه اشاره می کند که باعث شد پس از نقل مکان به «کانزاس»، از سایرین انتقام بگیرد.

نیویورک

خانه های ارواح

خانه «کیتر» واقع در «بوفالو نیویورک»


در این خانه واقع در «بوفالو نیویورک»، که به خانه «کیتر» مشهور است، کلانتر «دونالد کیتر»، خو را به ضرب گلوله کشت. در سال 1968، این خانه به تصرف بانک در آمد و از آن زمان به بعد خالی از سکنه باقی ماند. اما همسایگان گفته اند که به گوش خود، صداهای وحشتناکی را که از داخل این خانه بلند می شود ، شنیده اند.

اوهایو

خانه های ارواح

خانه متروک در شق کلیولند

 

این خانه متروک در شق :کلیولند»، مکانی است که «آتونی سول»، قاتل زنجیره ای، جنازه های قربانیانش را پنهان می کرده است. این خانه در حال حاضر ویران شده اما کسانی که برای میان بر زدن از میان این خانه رد می شوند، ادعا می کنند که صداهایی در داخل خانه می شنوند.

ویسکانسین

خانه های ارواح

خانه «تیلمور»

موضوع: ,
نويسنده :مهندس سجاد مولایی
تاريخ: یک شنبه 20 دی 1399 ساعت: 9:28

درد عشقی دارم از شب و وفا نیست

جام زهریست روزها فراق نیست

یادم است لبخند پاک دختری را

عاشقانه هایم را به پایش داده ام یار نیست

هجر ما نیست ای دنیا چرا لیک این عذاب

درد ما از درد نیست از ریاست

کاش روزی باشد اشک چشم اش خود ببینم

شاید آن روز فهمد نیست در کار ما ریا

دیر نیست تنها بماند همچون خورشید و بسوزد خود را

ما مهتاب آن روزیم خواهیم دید این رواست

دردهایم همه پیش خداست این حواله پس دار

روزی گیرد انتقام و این بخشش نیست

رفتن اش همچون زهر بود و کین اش به قلبم زخم تر

اوج لذت برد روزی که از هوس کرد قلب ما نیشتر

این چه ظلمی ایست که تنهایند از عشق دم زنند

تا که یار جدید اما دیگری را از دم تیغ بگزرند

حرف های آخرش همچون نیشتر زهرآلود تا اخر بماند

دیر نباشد نیشتر پس زد اینبار قلب او

ما دیگر بار و بن بسته ایم از سفر اماده اشتریم

زندگانی نی هوس و درد و رنج است بشمری

تا روزی شد همه ترس ها اینبار در میان

نیست اشک غفلت ای هوس اینبار ببار

ما بر عهدی که بستیم همچنان ایستاده ایم

کاش بشماری روزها تا روزی که برگردی به باغ

زندگی این نبود که در آغوش کس راحت شوی

زندگی آن بود که عشقی را سر بر نیزه و در شهر نببری

ما از اول می دانستیم که روزی خواهی روی

بی وجدانی بود که روز رفتن نمکدان بشکنی

روزها غم روزها آزار و تفریحت برای این بود

نی به رویت این همه تقصیر بود

این هوس آخر تو را در چاه کرد

ظالمان باشد ولی تشنه کنار آب کرد

حال بگذر و روزها در رنج برون از این زمین

تا که باز رسی روزی بر سر چاه ای چاه کن

عشق مقدس بود و خواهد بماند و معجزه نزدیک تر

خواست بدانی که بود در تنهایی هزار و یک دلسوز تر

حال که با اصرار خود در چاه او داخل شدی

این بدان که خود از نور خدا غافل شدی

این چه دنیایی ایست ای خدا که تقدیر را نیست هیچ دوا

حال باید نشست و ماند در انتظار


موضوع: ,
نويسنده :مهندس سجاد مولایی
تاريخ: دو شنبه 13 دی 1399 ساعت: 16:55

 

HM-5460(www.asheganeh.ir)

دوست داشـتن را در چشمـی بجــوی

که حتـــــی وقتی بستـــــــه است

رویــــــای تو را در خواب بیند

با چشمـــــان بستــــه بیـادتــــم….
موضوع: ,
نويسنده :مهندس سجاد مولایی
تاريخ: جمعه 10 دی 1399 ساعت: 10:44

 

دختر : عشقم؟؟
پسر : جونم...
دختر : خستم ..
پسر : خب
دختر : بیام ؟
پسر : کجا؟
دختر : هیچی اصلا...
پسر : باشه
دختر : خب آخه خستـــــــــ ـــــــــــــــــم..
پسر : برو استراحت کن گلم..من چیکار کنم آخه ؟
دختر : بیام پیش تو ؟ کنارت دراز بکشم ؟
پسر : نه..
دختر : لطفا...
پسر : گفتم نه ، باز عصبیم نکن..عه!!
دختر : خیلی سنگدلی...اصلا قهرم...
پسر : قربون قهرت برم نبینم اشکاتو...من غلط کردم...
دختر : دیگه نمی خوام دوستت داشته باشم...تو بدی..
پسر : میدونم
دختر : (بغض)
 
پسر : از همون روز اول دارم بهت میگم دیگه نباید دوسم داشته باشی تو سرت نمیره
دختر : از اون روز بیشتر عاشقت شدم.
پسر : می خوای تا آخر عمر تنها زندگی کنی؟
دختر : پس تو چی هستی؟ کشکی؟
پسر : من 2 سال پیش به خاطر تو خودکشی کردم و رفتم پیش خدا.
دختر : میدونم بذار بیام پیشت دو تایی آروم توی خاک بخوابیم (گریه)
پسر : ....
 
موضوع: ,
نويسنده :مهندس سجاد مولایی
تاريخ: جمعه 10 دی 1399 ساعت: 10:9

 

جمله های عاشقانه,جمله های عاشقانه برای همسر,جمله های عاشقانه برای عشقم

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

“عزیز بودن” جرم نیست

امتیازیست که “تو” در قلب من داری و “خیلی ها” ندارند

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه انگلیسی

روزهایم را خیابان های شهر می گیرند

شب هایم را ، خواب های تو

“بیولوژی” هم نخوانده باشی ، می فهمی چه مرگم شده است !

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه برای همسر

تا گرمی آغوش تو هست

ایمان نمی آورم ، به آغاز فصل سرد . . .

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه کوتاه

گفتم به کام وصلت خواهم رسید روزی

گفتا که نیک بنگر ، شاید رسیده باشی . . .

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه برای عشقم

بهونه براگریه زیادهس!

اما؛امان ازگریه های بی بهونه…

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه و زیبا

یک درآغوش کشیدن بیصدا

میتواند براى قلبى محزون هزاران کلمه معنى داشته باشد…

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

بسکه لبریزم ازتو میخواهم

چون غباری زخود فرو ریزم

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

رفته است و مهرش از دلم نرود

ای ستاره ها، چه شد که او مرا نخواست

ای ستاره ها، ستاره ها، ستاره ها

پس دیار عاشقان جاودان کجاست

فروغ فرخزاد

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

هدیه ای که برای تولد من آورده بود

یک تابلو بود که با خط درشت رویش نوشته بود :

زندگی پوچ و بی معناست

در صورتی که او همیشه به من می گفت :

تو تموم زندگی منی !

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

تا دنیا دنیاست بمون کنارم

من هیچ کی رو غیر تو دوست ندارم

تا دنیا دنیاست دل من فداته

اون دلی که عاشقه خنده هاته

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

یادمه که همیشه میگفتی :

برو من همیشه پشتت هستم

ولی هیچ وقت فکر اون خنجری که

پشتت قایم کرده بودی رو نمی کردم !

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

اگر تو نبودی زمین یک زیر سیگاری گلی بود

جایی برای خاموش کردن بی حوصلگی ها

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

شکسته های دلت را به بازار خدا نبر

خدا خود بهای شکسته دلان است

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

رنگ گل لاله رو لباته

دل در پی توست و چشم براته

من دوست دارم قد یه دنیا

روی سر ما عزیز تو جاته

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

دلت آیینه ی ایثار عشق است

نگاهت معنی بیدار عشق است

تو در آبادی دل خانه داری

تو را دیدن همان دیدار عشق

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

خیلی وقتها آدما برای اینکه رو قولشون وایسند

قولشون رو زیر پا میزارند تا بتونند روش وایسند !

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

آنکه دلی برای دوست داشتن به ما داد

کاش دلی هم برای تحمل دوری ها می داد

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

غریبه در حال عبور از جاده ای بی انتها بود

و زیر لب با خود می گفت :

جاده ی بیچاره

تو هیچوقت معنای عشق را نخواهی فهمید

و جاده در دل خود می گفت :

لعنت به این عشق

سال هاست که با التماس زیر پای تو افتاده ام

و برای برگشتت جاده شدم ولی تو هرگز نفهمیدی

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

میگن به کسی اس ام اس بده که راهش دور باشه

من به تو چی بدم که تو قلبمی ؟

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

ستاره در آسمان نقش زمینه

خودم انگشتر و یارم نگینه

خداوندا نگینم را نگهدار

که یار آخر و اول همینه

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

میگویم سلام ، هیچکس جوابم را نمیدهد

پس خدانگهدار می گویم شاید از سر اتفاق

یک نفر دست هایش تکان بخورد

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

جای خالیت تو دلم مرگ رو بهونه میکنه

تو نباشی روزگار منو دیوونه میکنه

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

بر آن سریم کزین قصه دست برداریم

مگر عزیز من ، عشق دست بردار است

کسی بجز خودم ای خوب من چه می داند

که از تو ، از تو بریدن چقدر دشوار است

مخواه مصلحت اندیش و منطقی باشم

نمی شود به خدا ، پای عشق در کار است

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

هر دیده که عاشق است خوابش ندهید

هر دل که در آتش است آبش ندهید

دل از بر من رمید ، از بهر خدای

گر آید و در زند جوابش ندهید

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

 

دیده در هجر تو شرمنده ی احسانم کرد

بس که شب ها گهر اشک بدامانم کرد

ماجرای دل دیوانه بگفتم با شمع

آنقدر سوخت که از گفته پشیمانم کرد

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

ما هرچی تلخی بود امتحان کردیم

ولی دیدم هیچ چیز تلخ تر از ندیدنت نیست !

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

صدایت برایم از عاشق بودنت می گوید

نگاهت برایم از محبت و دوست داشتن می گوید

اما بودنت گویا بهشت ماست

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

تو را من چشم در راهم شبان هنگام

وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم

تو را من چشم در راهم

گرم یاد آوری یا نه

من از یادت نمی کاهم

تو را من چشم در راهم

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

زندگی نیست به جز عشق ، به جز حرف محبت به کسی

ورنه هر خار و خسی زندگی کرده بسی

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

قلب تو هرجا باشد گنج تو هم همان است

پائولو کوئیلیو

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

 

به سلام ها دل نمی بندم

از خداحافظی ها غمگین نمی شوم

دیگر عادت کرده ام به تکرار یکنواخت دوری و دوستی خورشید و ماه

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

خدایا اگر سوزم سزا باشد

اگر دردم دوا باشد

ازین بدتر کجا باشد

که یار از من جدا باشد

 

موضوع: ,
نويسنده :مهندس سجاد مولایی
تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1399 ساعت: 7:38

راست می گفت شبان شهر ما
نیست جز عشق راهی به دنیای ما
راهها بسته و سر خفته در این مسیر
کاش باشد یادی از این عشق نزد ما
عشق او عشقی ایست بی مثال تسلیم دار
کان این نیست راه ما مخلوق دار
این که نامش قلب باشد جای یک نیست
یک هزار عشق باید تا پر شود این بدان
در درون قلب هزاران باب و هر باب هزار باب دیگری
این همان جاست که شیطان گم گشت و تنها بماند
ما که امروز بی کسیم بر همه باب ها نام یکی
نام زدیم بر درها با گل سرخی تنها بماند
اینک امروز خواهیم گذشت از این باب ها
کین گذشت ما بود از یادها
عشق لیلی و مجنون پاک بود
نی که اکنون لیلی ما بی باک بود
از هوس له له زنان مجنون بکش
این همان مجنون ساده دل تنها بود
دور نباشد روزی  لیلی کشان
این همان باشد که منتقم خدا خواهد بدان
اشک امروز و فرداهای ما اشک خداست
کی نفهمید این اشک عشق است نزد خداست
تا نباشد پروردگار عشقی مباد
هر باشد حیوانیست و زود هم تباست
چند روزی چو حیوانات ناله و تفریح کنند
بعد از ان روز هی  دیگری تسلیم کنند
آن که جاوید ماند حتی به نیشترها عشق خود است
عشق یعنی گذشتن از خود و تنها بمان

موضوع: ,
نويسنده :مهندس سجاد مولایی
تاريخ: دو شنبه 10 فروردين 1399 ساعت: 17:19

 

دو دلم اول خط نام خدا بنویسم
یا که رندی کنم و نام تو را بنویسم

همه یک گفتم و دینم همه یکتایی بود
با کدامین قلم امروز دوتا بنویسم

 

ای که با حرف تو هر مسئله ای حل شدنیست 
به خدا خود تو بگو نام که را بنویسم

صاحب قبله و قبله دو عزیزاند ولی
خوشتر آن است من از قبله نما بنویسم

آسمان مثل تو احساس مرا درک نکرد
باز غم نامه به بیگانه چرا بنویسم

تا به کی زیر چنین سقف سیاه و سنگین
قصه ی درد به امید دوا بنویسم

قلمم جوهرش از جوش و جراحت باقیست
پست باشم که پی نان و نوا بنویسم

بارها قصد خطر کردم و گفتی ننویس
پس من این بغض فرو خورده کجا بنویسم

بعد یک عمر ببین دست و دلم می لرزد
که من و تو به هم آمیزم و ما بنویسم

من و تو چون تن و جانند مخواه و مگذار
این دو را باز همین طور جدا بنویسم

شعر من با تو پر از شادی و شیرین کامیست
باز حتی اگر از سوگ و عزا بنویسم

با تو از حرکت دستم برکت می بارد
فرق هم نیست چه نفرین چه دعا بنویسم

از نگاهت به رویم پنجره ای را بگشای
تا درآن منظره ی روح گشا بنویسم

عشق آن روز که این لوح وقلم دستم داد
گفت هر شب غزل چشم شما بنویسم

موضوع: ,
نويسنده :مهندس سجاد مولایی
تاريخ: دو شنبه 10 فروردين 1399 ساعت: 17:18

یه احساس تازه

یه احساسی به تو دارم یه حس تازه و مبهم
یه جوری توی دنیامی که تنها با تو خوشحالم

یه احساسی به تو دارم شبیه شوق و بیخوابی
تو چشمات طرح خورشیده تو این شبهای مردابی

 

تا دستای تو راهی نیست دارم از گریه کم میشم
تو مرز بین من با تو دارم شکل خودم میشم

مث گلهای بی گلدون هنوزم مات بارونی
تو از دلتنگی دریا توی توفان چی می دونی؟

نمی دونم کجا بودم که رویاهامو گم کردم
که می سوزم که می میرم اگر که از تو برگردم

خودم بودم که می خواستم همه دنیای من باشی
ببین غرق توام اما هنوز می ترسی تنها شی

یه احساسی به تو دارم یه جوری از تو سرشارم
یه کم این حسّو باور کن که بی وقفه دوست دارم

یه احساسی به تو دارم شبیه عشق و دل بستن
تو هم مثل منی اما یه کم عاشق تری از من

 

موضوع: ,
نويسنده :مهندس سجاد مولایی
تاريخ: دو شنبه 10 فروردين 1399 ساعت: 17:17

 

خدا ما رو برای هم نمی‌خواست .. فقط می‌خواست همو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه‌ی ما مال ما نیست .. فقط خواست نیمه مونو دیده باشیم

تموم لحظه های این تب تلخ .. خدا از حسرت ما با خبر بود
خودش ما رو برای هم نمی‌خواست .. خودت دیدی دعامون بی‌اثر بود

 

چه سخته مال هم باشیم و بی‌هم .. می‌بینم میری و می‌بینی میرم
تو وقتی هستی اما دوری از من .. نه میشه زنده باشم نه بمیرم

 نمیگم دلخور از تقدیرم اما .. تو میدونی چقدر دلگیره این عشق
فقط چون دیر باید می‌رسیدیم .. داره رو دست ما می‌میره این عشق

دکتر افشین یداللهی

احسان خواجه امیری تب تلخ تنهایی خدا عشق
موضوع: ,
نويسنده :مهندس سجاد مولایی
تاريخ: دو شنبه 10 فروردين 1399 ساعت: 17:17

هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق

هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق
هم دعا کن گره تازه نیفزاید عشق

قایقی در طلب موج به دریا زد و رفت
باید از مرگ نترسید، اگر باید عشق

 

عاقبت راز دلم را به لبانش گفتم
شاید این بوسه به نفرت برسد، شاید عشق

شمع روشن شد و پروانه به آتش پیوست
می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق

پیله رنج من ابریشم پیراهن شد
شمع حق داشت، به پروانه نمی آید عشق

موضوع: ,
نويسنده :مهندس سجاد مولایی
تاريخ: دو شنبه 10 فروردين 1399 ساعت: 17:3

تو را می‌شناسم

پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد. پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد. مرد به زمین افتاد. مردم دورش جمع شدند و او را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود. پیرمرد در فکر فرو رفت..

 

بلند شد و لنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت: “که عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست” پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند. برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیرمرد گفت: “زنم در خانه سالمندان است. من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم. نمیخواهم دیر شود!” پرستاری به او گفت: “شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم که امروز دیرتر می‌رسید.” پیرمرد جواب داد: “متاسفم. او بیماری فراموشی دارد و متوجه چیزی نخواهد شد و حتی مرا هم نمی‌شناسد.” پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید در حالی که شما را نمی‌شناسد؟ “پیرمرد با صدای غمگین و آرام گفت: “اما من که او را می شناسم.”

FacebookTwitterGoogle+
موضوع: ,
نويسنده :مهندس سجاد مولایی
تاريخ: دو شنبه 10 فروردين 1399 ساعت: 17:2

ازت متشکرم

ازت متشکرم دیوونه‌ی من
از اینکه چشم به این دنیا گشودی
از اینکه پا تو زندگی‌م گذاشتی
از اینکه پا به پام همیشه بودی

 

ازت ممنونم ای تنهای عاشق
که یادم دادی دستات‌و بگیرم
اجازه دادی با تو هم‌نشین شم
تو جون دادی به این احساس پیرم

ازت متشکرم دیوونه‌ی من 
ازت متشکرم دیوونه‌ی من 

کسی جز تو، تو قلبم جا نمیشه
تو پای عشق‌و به قلبم کشیدی
تونستی با بد و خوبم بسازی
تو طعم سختی‌و با من چشیدی

تو یادم دادی با چشمام بخندم
به اون روزای تلخم برنگردم
از این ناراحتم کم با تو بودم
باید زودتر تو رو پیدا می‌کردم

از این ناراحتم کم با تو بودم
شبای بی‌تو من بی‌خواب می‌شم
کسی هم‌اسم تو، هرجا که باشه
مث پروانه‌ها بی‌تاب می‌شم

ازت متشکرم دیوونه‌ی من 
ازت متشکرم دیوونه‌ی من 

 

موضوع: ,
نويسنده :مهندس سجاد مولایی
تاريخ: دو شنبه 10 فروردين 1399 ساعت: 17:2

دختر فداکار

همسرم با صدای بلند گفت: “تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟” روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم. تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد؛ اشک در چشمهایش پر شده بود. ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت. آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود. گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم: “چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟ فقط بخاطر بابا عزیزم.”

 

آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت: “باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید..” مکث کرد. “بابا، اگر من تمام این شیربرنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟”

دست کوچک دخترم را که به طرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم: “قول میدم.” بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم. ناگهان مضطرب شدم. گفتم: “آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی. بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟”
“نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.” و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.
در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن، عصبانی بودم.

 وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد. همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت: “من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.” تقاضای او همین بود. همسرم جیغ زد و گفت: “وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه.” و مادرم گفت: “فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملاً نابود میشه.” گفتم: “آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم. خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟” سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت: “بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟” آوا  اشک می ریخت. “شما به من قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟”

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش. مادر و همسرم با هم فریاد زدن: “مگه دیوانه شدی؟” آوا، آرزوی تو برآورده میشه.

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود. صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم. در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت: “آوا، صبر کن تا من بیام.” چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه..


خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت: “دختر شما، آوا، واقعاً فوق العاده ست” و ادامه داد: “پسری که داره با دختر شما میره پسر منه. اون سرطان خون داره.” زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. “در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده. نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن. آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه. آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.”
سر جام خشک شده بودم.. گریه‌‌م گرفت!

فرشته کوچولوی من، تو به من درسی دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟
خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که اونجور که می خوان زندگی می کنن؛ بلکه کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.

موضوع: ,
نويسنده :مهندس سجاد مولایی
تاريخ: یک شنبه 9 فروردين 1399 ساعت: 17:41

مسافر کوچولو از کوه بلندی بالا رفت. تنها کوه‌هایی که به عمرش دیده بود سه تا آتش‌فشان‌های اخترک خودش بود که تا سر زانویش می‌رسید و از آن یکی که خاموش بود جای چارپایه استفاده می‌کرد.

این بود که با خودش گفت: «از سر یک کوه به این بلندی می‌توانم به یک نظر همه‌ی سیاره و همه‌ی آدم‌ها را ببینم..» اما جز نوکِ تیزِ صخره‌های نوک‌تیز چیزی ندید.

همین جوری گفت: – سلام.
طنین به‌اش جواب داد: – سلام.. سلام.. سلام..
شهریار کوچولو گفت: – کی هستید شما؟
طنین به‌اش جواب داد: – کی هستید شما.. کی هستید شما.. کی هستید شما..
گفت: – با من دوست بشوید. من تک و تنهام.
طنین به‌اش جواب داد: – من تک و تنهام.. من تک و تنهام.. من تک و تنهام..
آن‌وقت با خودش فکر کرد: «چه سیاره‌ی عجیبی! خشک‌ِخشک و تیزِتیز و شورِشور. این آدم‌هاش که یک ذره قوه‌ی تخیل ندارند و هر چه را بشنوند عینا تکرار می‌کنند.. تو اخترک خودم گلی داشتم که همیشه اول او حرف می‌زد..»

اما سرانجام، بعد از مدت‌ها راه رفتن از میان ریگ‌ها و صخره‌ها و برف‌ها به جاده‌ای برخورد. و هر جاده‌ای یک‌راست می‌رود سراغ آدم‌ها.

گفت: – سلام.
و مخاطبش گلستان پرگلی بود.

گل‌ها گفتند: – سلام.
شهریار کوچولو رفت تو بحرشان. همه‌شان عین گل خودش بودند. حیرت‌زده ازشان پرسید: – شماها کی هستید؟
گفتند: – ما گل سرخیم.

آهی کشید و سخت احساس شوربختی کرد. گلش به او گفته بود که از نوع او تو تمام عالم فقط همان یکی هست و حالا پنج‌هزارتا گل، همه مثل هم، فقط تو یک گلستان! فکر کرد: «اگر گل من این را می‌دید بدجور از رو می‌رفت. پشت سر هم بنا می‌کرد سرفه‌کردن و، برای این‌که از هُوشدن نجات پیدا کند خودش را به مردن می‌زد و من هم مجبور می‌شدم وانمود کنم به پرستاریش، وگرنه برای سرشکسته کردنِ من هم شده بود راستی راستی می‌مرد..» و باز تو دلش گفت: «مرا باش که فقط بایک دانه گل خودم را دولت‌مندِ عالم خیال می‌کردم در صورتی‌که آن‌چه دارم فقط یک گل معمولی است. با آن گل و آن سه تا آتش‌فشان که تا سرِ زانومَند و شاید هم یکی‌شان تا ابد خاموش بماند شهریارِ چندان پُرشوکتی به حساب نمی‌آیم.»

رو سبزه‌ها دراز شد و حالا گریه نکن کی گریه‌کن

موضوع: ,
نويسنده :مهندس سجاد مولایی
تاريخ: یک شنبه 9 فروردين 1399 ساعت: 17:39

گمان کنم شهریار کوچولو برای فرارش از مهاجرت پرنده‌های وحشی استفاده کرد.
صبح روز حرکت، اخترکش را آن جور که باید مرتب کرد، آتش‌فشان‌های فعالش را با دقت پاک و دوده‌گیری کرد؛

دو تا آتش‌فشان فعال داشت که برای گرم کردن ناشتایی خیلی مناسب بود. یک آتش‌فشان خاموش هم داشت. منتها به قول خودش «آدم کف دستش را که بو نکرده!» این بود که آتش‌فشان خاموش را هم پاک کرد. آتش‌فشان که پاک باشد مرتب و یک هوا می‌سوزد و یک‌هو گُر نمی‌زند. آتش‌فشان هم عین‌هو بخاری یک‌هو اَلُو می‌زند. البته ما رو سیاره‌مان زمین کوچک‌تر از آن هستیم که آتش‌فشان‌هامان را پاک و دوده‌گیری کنیم و برای همین است که گاهی آن جور اسباب زحمت‌مان می‌شوند.

شهریار کوچولو با دل‌ِگرفته آخرین نهال‌های بائوباب را هم ریشه‌کن کرد. فکر می‌کرد دیگر هیچ وقت نباید برگردد. اما آن روز صبح گرچه از این کارهای معمولیِ هر روزه کُلّی لذت برد موقعی که آخرین آب را پای گل داد و خواست بگذاردش زیرِ سرپوش چیزی نمانده‌بود که اشکش سرازیر شود.
به گل گفت: – خدا نگهدار!
اما او جوابش را نداد.
دوباره گفت: – خدا نگهدار!
گل سرفه‌کرد، گیرم این سرفه اثر چائیدن نبود. بالاخره به زبان آمد و گفت:
- من سبک مغز بودم. ازت عذر می‌خواهم. سعی کن خوشبخت باشی.
از این که به سرکوفت و سرزنش‌های همیشگی برنخورد حیرت کرد و سرپوش به دست هاج‌وواج ماند. از این محبتِ آرام سر در نمی‌آورد.
گل به‌اش گفت: – خب دیگر، دوستت دارم. اگر تو روحت هم از این موضوع خبردار نشد تقصیر من است. باشد، زیاد مهم نیست. اما تو هم مثل من بی‌عقل بودی.. سعی کن خوشبخت بشوی.. این سرپوش را هم بگذار کنار، دیگر به دردم نمی‌خورد.
- آخر، باد..
- آن قدرهاهم سَرمائو نیستم.. هوای خنک شب برای سلامتیم خوب است. خدانکرده گُلم آخر.
- آخر حیوانات..
- اگر خواسته‌باشم با شب‌پره‌ها آشنا بشوم جز این که دو سه تا کرمِ حشره را تحمل کنم چاره‌ای ندارم. شب‌پره باید خیلی قشنگ باشد. جز آن کی به دیدنم می‌آید؟ تو که می‌روی به آن دور دورها. از بابتِ درنده‌ها هم هیچ کَکَم نمی‌گزد: «من هم برای خودم چنگ و پنجه‌ای دارم».
و با سادگی تمام چهارتا خارش را نشان داد. بعد گفت:
- دست‌دست نکن دیگر! این کارت خلق آدم را تنگ می‌کند. حالا که تصمیم گرفته‌ای بروی برو!

و این را گفت، چون که نمی‌خواست شهریار کوچولو گریه‌اش را ببیند. گلی بود تا این حد خودپسند..

موضوع: ,
نويسنده :مهندس سجاد مولایی
تاريخ: یک شنبه 9 فروردين 1399 ساعت: 17:35

روزگارم تو تنهایی می‌گذشت بی این که راستی راستی یکی را داشته باشم که باش دو کلمه حرف بزنم، تا اینکه زد و شش سال پیش وسط کویر آفریقا حادثه‌ای برایم اتفاق افتاد؛ یک چیز هواپیمایم شکسته بود و چون نه تعمیرکاری همراهم بود نه مسافری یکه و تنها دست به کار شدم تا از پس چنان تعمیر مشکلی برآیم. مساله‌ی مرگ و زندگی بود. آبی که داشتم زورکی هشت روز را کفاف می‌داد. 

 

شب اول را هزار میل دورتر از هر آبادی مسکونی رو ماسه‌ها به روز آوردم پرت افتاده‌تر از هر کشتی شکسته‌ای که وسط اقیانوس به تخته پاره‌ای چسبیده باشد. پس لابد می‌توانید حدس بزنید چه جور هاج و واج ماندم وقتی کله‌ی آفتاب به شنیدن صدای ظریف عجیبی که گفت: «بی زحمت یک برّه برام بکش!» از خواب پریدم.

- ها؟
- یک برّه برام بکش..

چنان از جا جستم که انگار صاعقه بم زده. خوب که چشم‌هام را مالیدم و نگاه کردم آدم کوچولوی بسیار عجیبی را دیدم که با وقار تمام تو نخ من بود. با چشم‌هایی که از تعجب گرد شده بود به این حضور ناگهانی خیره شدم. یادتان نرود که من از نزدیک‌ترین آبادی مسکونی هزار میل فاصله داشتم و این آدمی‌زاد کوچولوی من هم اصلا به نظر نمی‌آمد که راه گم کرده باشد یا از خستگی دم مرگ باشد یا از گشنگی دم مرگ باشد یا از تشنگی دم مرگ باشد یا از وحشت دم مرگ باشد. هیچ چیزش به بچه‌ای نمی‌برد که هزار میل دور از هر آبادی مسکونی تو دل صحرا گم شده باشد.

وقتی بالاخره صدام در آمد، گفتم:
- آخه.. تو این جا چه می‌کنی؟
و آن وقت او خیلی آرام، مثل یک چیز خیلی جدی، دوباره در آمد که:
- بی زحمت واسه‌ی من یک برّه بکش.
آدم وقتی تحت تاثیر شدید رازی قرار گرفت جرات نافرمانی نمی‌کند. گرچه تو آن نقطه‌ی هزار میل دورتر از هر آبادی مسکونی و با قرار داشتن در معرض خطر مرگ این نکته در نظرم بی معنی جلوه کرد باز کاغذ و خودنویسی از جیبم در آوردم اما تازه یادم آمد که آن‌چه من یاد گرفته‌ام بیش‌تر جغرافیا و تاریخ و حساب و دستور زبان است، و با کج خلقی مختصری به آن موجود کوچولو گفتم نقاشی بلد نیستم.
بم جواب داد: – عیب ندارد، یک بَرّه برام بکش.

- خب، کشیدم.
با دقت نگاهش کرد و گفت:
- نه! این که همین حالاش هم حسابی مریض است. یکی دیگر بکش.
- کشیدم.
لبخند با نمکی زد و در نهایت گذشت گفت:
- خودت که می‌بینی.. این بره نیست، قوچ است. شاخ دارد نه..
باز نقاشی را عوض کردم.
آن را هم مثل قبلی ها رد کرد:
- این یکی خیلی پیر است.. من یک بره می‌خواهم که مدت ها عمر کند..

عجله داشتم که موتورم را پیاده کنم رو بی حوصلگی جعبه‌ای کشیدم که دیواره‌اش سه تا سوراخ داشت و از دهنم پرید که: 
- این یک جعبه است. بره‌ای که می‌خواهی این تو است.

و چه قدر تعجب کردم از این که دیدم داور کوچولوی من قیافه‌اش از هم باز شد و گفت:
- آها.. این درست همان چیزی است که می‌خواستم! فکر می‌کنی این بره خیلی علف بخواهد؟
- چطور مگر؟
- آخر جای من خیلی تنگ است..
- هر چه باشد حتماً بسش است. بره‌ای که بت داده‌ام خیلی کوچولوست.
- آن قدرهاهم کوچولو نیست.. اِه! گرفته خوابیده..

و این جوری بود که من با امیر کوچولو آشنا شدم.

موضوع: ,
نويسنده :مهندس سجاد مولایی
تاريخ: دو شنبه 13 شهريور 1396 ساعت: 18:23

 

465484-www.asheganeh.ir

مرد خیلی بیشتر از یه دختره گناه داره

مرد لاک نمیزنه به ناخونش که وقتایی که غصه داره ناخوناشو نگاه کنه از ته دل احساس رضایت کنه

مرد تو اوج تنهایش سرشو نمیزاره رو شونه دوستشو ودشو خالی کنه

مرد وقتی با همه لج میکنه نمیتونه موهاشو از ته کوتاه کنه به نشونه اعتراض

یه وقتایی

یه جاهایی

باید گفت

میم مثل مرد

موضوع: ,
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 40 صفحه بعد
تازه ترين مطالب
دوستان
ابزارک هاي وبلاگ
قالب وبلاگ

 RSS 

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 12
بازدید دیروز : 156
بازدید هفته : 168
بازدید ماه : 2649
بازدید کل : 224200
تعداد مطالب : 1172
تعداد نظرات : 38
تعداد آنلاین : 1



قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ